دوباره خیلی به کودکی ام فکر می کنم. کسی مقاله ای در فیس بوک شر کرده بود در  مورد میزان نسبت شادمانی آدمها در دوران بزرگسالی با کودکی شان. یک جمله ای بود به این مضمون که داشتن کودکی درست و درمان تضمین کننده زندگی شاد و ایمن و متعادل در بزرگسالی است. هرچند که بنظر می رسد که امکان ریکاوری از یک کودکی درب و داغان هم وجود دارد. بعد از خواندن این قسمت که بر اساس یک مطالعه طولانی بر روی تعداد زیادی آدم بدست آمده بود به این فکر کردم که من در تلاشم که از کودکی ام ریکاور کنم. این دو سال و نیم جلسات تراپی ام تازه مرا به جایی رسانده اند که فهیده ام که کودکی داغانی داشته ام. بر خلاف چیزی که قبلا فکر می کردم : کودکی سختی که من به سلامت ازش گذر کرده ام.  فهمیدن آسیبهایی که در گذر از کودکی ام دیده ام بیش از دوسال طول کشیده. تماشا کردن خودم با این نگاه تازه کار آسانی نبوده. مثل اینکه فیلمی را بزنی روی دور کند دور خیلی کند و به دقت به به تمام لحظه هایی که روحت خراش برداشته زخمی شده شکسته نگاه کنی. فیلمی که قبلا راجع به یک دونده کوچک بوده که با موفقیت و سلامتی به خط پایان رسیده حالا شده داستان زخم خوردن یک دختربچه عریان که داشته با تمام نیرو فرار می کرده. کسی که به خط پایان رسیده چیزهای زیادی از دست داده. این فیلم را تا روی دور کند تماشا نکنی چیزی از از دست دادنها نمیبینی. من حالا بعد از دوسال فهمیده ام که به این جمله اعتقادی ندارم که آنچه نابودمان نکند قوی ترمان می سازد.

لينک
       

تجربه به خیلی ها نشان داده که بهترین راه دیل کردن (dealing ) دیل نکردن است. اینکه حواست را از اتفاق بزرگی که افتاده پرت کنی. به کار دیگری مشغول بشوی. به موضوع مربوطه فکر نکنی. بخصوص وقتی که پای کس دیگری در میان باشد. یعنی وقتی که مجبوری با چیزی دیل کنی که بخشی اش یا همه اش در کنترل آدم دیگری است بهترین کار این است که خودت را از وقعیت فعال دیل کردن دربیاوری به هر نحو ممکن. این روش را اگر بلد باشی کمتر صدمه می بینی. ممکن است در غیابت چیزی را از دست بدهی اما احتمالش به طرز قانع کننده ای کم است. تا اینجای کار خیلی خوب و ساده است. چه کاری راحتتر از دیل نکردن؟ بله تجربه به خیلی های دیگر نشان داده که گاهی دیل نکردن سخت ترین کار دنیاست. یعنی حتی به مرز غیر ممکن هم می رسد برای خیلی آدمها. ریشه اش نمی دانم کجاست. ریشه آن مرضی که پای آدم را می بندد. انگار که پای فرارت را بریده باشند در موقعیت های  تحمل ناپذیر. انگار که اتش سوزی  شده باشد توی یک ساختمان که در خروجی اش باز است. حالا فرض کنید آدمی هست که در چنین شرایطی بجای اینکه فرار کند همانجا بماندو سعی کند آتش را خاموش کند. انگار که دری وجود نداشته. انگار که رد شدن از در ناممکن است.... از نظر من آدمی که راه دیل نکردن را بلد نیست دقیقا مثل همان ادمی است که نمی داند از یک در باز در یک ساختمان در حال سوختن چطور باید برای نجات خودش استفاده کند. موقعیت احمقانه رقت انگیزی است....

لينک
       

آرشیو وبلاگم را که مرور می کنم بارز ترین روندی که برایم قابل مشاهده است شخصی شدن نوشته هایم است. انگار که هرچه زمان گذشته جهان برایم درونی تر شده. خلاصه شده در شرح اتفاقاتی که در من ، نه در اطراف من ، می افتد. به عبارت بهتر شده شرح احساسات درونی ام. انگار آدمی که چند سال پیش اینجا می نوشته آدمی بوده که در اجتماع زندگی می کرده و دنیای اطرافش را با حواسش درک می کرده و گاهی راجع به آن می نوشته. بعد کم کم دسترسی این آدم به دنیای بیرون محدود و محدودتر شده. انگار کن که زندانی شده و دنیا برایش خلاصه شده در دنیای درون خودش. یا دنیای بیرون محو شده و دوربین زوم کرده روی همین یک آدم . واقعیت ولی این است که همه چیز سرجایش است همانطور که قبلا بوده. اتفاقی که افتاده فقط قطعیت از دست رفته است. انگار جهان قطعیت خودش را از دست داده. جهان با همه محتویاتش. من هنوز همان آدمم. وقتی شاهد یک ماجرا هستم که در بیرون من دارد اتفاق می افتد مثل قبل تحت تاثیر قرار میگیرم. چشمهایم، گوشهایم دستهایم هنوز مثل قبل کار می کنند. ولی یک لایه ای از بی اطمینانی روی همه چیز را گرفته. اوایل فقط جهان بیرون و بعدتر حتی چیزهایی درونی تر هم شامل این عدم قطعیت شدند. آدم بری اینکه بنویسد نیاز به یک سطح هرچند کمی از قضاوت دارد. حتی وقتی به خیال خودت داری صحنه ای را که دیروز صبح توی قطار دیده ی گزارش می کنی بازهم همه توصیفاتت از فیلتر قضاوتت رد می شوند. حتی نوع نگاهت، میزان توجهت به قسمتهای مختلف صحنه مربوطه تحت تاثیر قضاوتت هستند. برای اینکه قضاوت کنی لازم است اصول داشته باشی یا مجموعه ای از رفرنسهای مرتبط به موضوع. وقتی جهان قطعیتش را برایت از دست می دهد، فیلتر قضاوتت را از دست می دهی. از هیچ چیز مطمئن نیستی. حتی احساساتت. جهان انگار در حد یک دیتای خام باقی می ماند. ما وقتی آزمایش می کنیم یکسری دیتای خام میگیریم. بعد بر اساس یک سری اصول و تئوری برآورد می کنیم که ایا این دیتا معنی دار هست یا نه و بعد در موردش می نویسیم. جهان مدتی است برای من تنها به منبع دیتاهای بی معنی و رندم تبدیل شده. انگار از دیدگاه پردازنده های من هیچ روند غالبی که بر گونه ای نظم آشنا دلالت کند وجود ندارد . و به این دلیل غریبه شده ام با جهان بیرون. مثل کسی که در جعبه ای شیشه ای نشسته و دستانش هیچ چیز از جهان را بجز دیوار شیشه ای لمس نمی کنند.

لينک
       

اول. این را چطور کس دیگری می تواند نوشته باشد وقتی صددرصد جوری است که من فکر/حس/تجربه کرده ام/می کنم؟

دوم. به کشف نه چندان جدیدی راجع به خودم رسیده ام. قابلیت عصبانی و رنجیده خاطر بودن از دست ادمهایی که برایم مهمند را ندارم. البته این ابدا به این معنی نیست که قابلیت عصبانی و رنجیده  شدن را ندارم که خیلی زیادتر از حد لازم هم دارم. وقتی کسی که دوستش دارم (به هر شکلی و در هر حدی) من را می رنجاند نمی دانم بعد از رنجیده/عصبانی شدن با احساساتم چه کار کنم. یا اینکه چطور با احساساتم هیچ کاری نکنم و بتوانم به زندگی عادی ادامه بدهم. بهتر شدن حالم فقط به خود آن آدم بستگی دارد. لازم است که آدم مربوطه بفهمد که ناراحتم کرده و حالم را بهتر کند. مشکلی در نشان دادن و توضیح دادن احساساتم ندارم. خیلی هم آسان حالم خوب می شود اگر حس کنم آدم مربوطه قصد خوب کردن حالم را دارد. اما، اما بلد نیستم حال خودم را خوب کنم وقتی ادم مربوطه به هر دلیلی نمی خواهد ناراحتی ام را برطرف کند. آدمها گاهی نمیفهمند چرا فلان کار/حرف/رفتارشان من را ناراحت کرده. بعضی وقتها هم که اصلا برایشان مهم نیست یا حتی به هر دلیلی ترجیح می دهند رنجیده خاطر بمانم. آن وقت من می مانم و خودم. و بله من از تنها ماندن با کودک رنجیده خودم هراس دارم. مثل آدمی که با یک نوزاد تنها شده و چون نمی داند چجوری باید نیازهای نوزاد را برآورده کند ازش می ترسد. بله آدم گنده 32 ساله ای هستم که از نوزاد رنجیده درونم می ترسم و هی پناه می برم به آدمی که خواسته کودکم رنجیده بماند.

لينک
       

دوتا موضوع توی ذهنم معلق بودند که می خواستم در موردشان بنویسم. یکیشان را کامل یادم رفته و آن یکی هم که نصفه نیمه یادم می آید که سعی می کنم بازمانده اش را بنویسم.

مدتی است به این نتیجه رسیده ام که  یکی از ملزومات زندگی یا بهتر است بگویم زنده بودن  ممکن است به قدر کافی به آدم های تازه مهاجر نرسد نیاز کمک به آدمهاست. نیاز به اینکه برای آدمها مفید باشی بهشان مهربانی کنی بگذاری گاهی بهت تکیه کنند، خوشحالشان کنی به دریغ بی توقع. البته که آدم به خاطر مهاجر بودنش به میزان حتی بیش از کافی در معرض رابطه با آدمهای تازه مهاجر تر از خودش قرار می گیرد . که معمولا معدن غنی نیاز به راهنمایی و کمک محسوب می شوند.  مشکل پیدا کردن آدمهایی که کمک تو را لازم دارند نیست. مشکل اینجاست که آدم گاهی دلش می خواهد برای آدمهایی مفید باشد که دوستشان دارد. که برایش مهمند. دلش می خواهد دوستی داشته باشد که از آدم کمک بخواهد. بله بله شاید اینکه آدم کسی را داشته باشد که به آدم کمک کند هزار مرتبه مهم تر است و الان من با این نوشته انگار خوشحالی زیر  دلم زده ولی قبول کنید این هم بخشی از احساس زنده بودن است. حس شادی از شاد کردن یک آدم دیگر که برایت مهم است. حس وظیفه داشتن در قبال دوست. بله من فکر می کنم آدم به دشواری وظیفه * هم نیاز دارد.

*بامداد شاعر

لينک
       

پرده حریر هوشیاری من...

یک مبحثی هم باید باشد در علم روانکاوی به نام روانکاوی مستی. همانجور که خوابها را تحلیل می کنند در راستای کاویدن ناخودآگاه آدم، مستی آدمها را هم باید کاوید. اینکه آدمها چطور خودشان را بروز می دهند وقتی صد در صد مستند. چقدرش بر اساس تصمیم است. آیا خوش بحال کسی است که می تواند در مستی بیخیال تمام مرزهایی شود که در هوشیاری هرگز نمی توانسته بشکند؟ اصلا چه کسی پنهان شده پشت  پرده هوشیاری هر آدمی. چرا خیلی آدمها مستشان انگار کس دیگری است؟  اصلا کدامشان واقعی تر است؟ شاید کسی درون ادم هست که وقت مستی بیرون می آید فقط و می خواهد نشانمان بدهد درد دلش را. مثل خوابها. باید کسی باشد که  مستی آدمها را برایشان ترجمه کند.

لينک
       

روز خوبی را شروع نکردم. اولین لازمه یک روز بد یک خواب بد است. ساعت 11 صبح چشمم را باز کردم. یک وقتهایی یک خوابی می بینی و وقتی بیدار شدی آرامشی پیدا میکنی که انگار دوباره زاده شده ای. آرامشی بخاطر آنچه که در خواب دیده ای و در بیداری نیست. آگاهی به اینکه یکی از بدبختی های بالقوه که توی خواب بوجودش آگاه شده ای در واقعیت  بالفعل نشده. دستکم هنوز نشده. همه خوابهای بد اینجور نیستند. خوابهای ویران کننده خوابهایی هستند که جنبه ای از واقعیت را بهت نشان می دهند که خواسته یا ناخواسته کتمان کرده ای. چیزهایی که بی کم و کاست بالفعل شده اند در زنگی ات و تو سعی کرده ای نادیده شان بگیری و فرار کنی ازشان. اینجور خوابها ادم را به فنا می دهند. برای من گاهی روزها طول می کشد که رهایی پیدا کنم از خواب بدی که یک شب دیده ام. تراپیستم می گوید خوابهایم را بنویسم. و من 2 سال است سرباز می زنم از نوشتنشان. توانایی اش را ندارم. خوابهایم به خودی خود واقعی اند و نوشتن واقعی ترشان می کند. نوشتن نمی گذارد پنهانشان کنم.

لينک
       

بعد از هزار سال دلم دوباره هوای نوشتن کرده. هرچند که هنوز مطمئن نیستم که باید اینجا بنویسم یا یه جای دیگه پیدا کنم. انگار دلم نمی اد اینجا رو ول کنم و برم جای دیگه. خیلی احمقانه است که حس اینکه اصلا ننویسم انگار بهتر از اینه که جای دیگه ای بنویسم.

اگه بخوام بیشتر دقیق بشم تو دلیلی که دوباره حس نوشتنو توم زنده کرده شاید بتونم خلاصه اش کنم توی اینکه یه حس پوچی ساکت داشتم که انگار الان دیگه نیست. یعنی برای مدت طولانی همه چیز بشدت پوچ بود. حتی چیزهایی که خوب بودند وبه خوبیشان آگاه بودم. اما انگار همه چیز از بیخ و بن پوچ شده بود. احساس میکنم عمقی از غم و پوچی رو تجربه کردم که دیگه ترسم ریخته. یعنی یه جورایی حس می کنم هرجور چیزی رو میشه از سر گذراند. اصلا منظورم این نیست که بدترین بلاها به سرم آمده که اصلا اینطور نیست. اصلا کسی چه می داند که بدترین بلاها چه هست. منظورم  حالتی است که چیزهای خوب زیادی توی زندگی ات هست و اتفاقا خوب هم می بینیشان هیچ دید کوتاه و متمرکزی روی بدیها نداری. همه چیز را با نگاه واقعبینانه ای می بینی و حتی وزن چیزهای خوب زندگی ات به غایت از بدی ها بیشتر است ولی با همه اینها احساس پوچی می کنی وغم. و این همان حالتی است که از نظر من انتهای عمق غم است. جایی که من بودم همین چند ماه پیش.  الان دوباره حس نوشتن دارم و دلیلیش دقیقا این است که از عمق پوچی درآمده ام. هیچ تضمینی نیست که من دیگر آنجا برنمی گردم. آنجا وجود دارد. من تجربه اش کرده ام و نمی توانم وجودش را و احتمال سقوط یا حتی بلعیده شدن دوباره ام را نادیده بگیرم. اما از طرفی هم می دانم که آنجا بوده ام و سوروایو کرده ام. حالا آنجا نیستم. تا کی اش را نمی دانم. سعی خودم را می کنم که برنگردم. ولی می  دانم اگر هم برگشتم باز هم زنده می مانم.

لينک
       

هر چقدر هم سعی کنی خودت را از قابها و برچسب ها و قانون ها رها کنی زندگی خلاصه ات می کند بین درست و غلط بین باید و نباید. گم می شوی بین کلمات تکرار شونده که کشیده می شوند تا ابد. یادت می رود از کجا شروع کرده ای. مثل جسدی که مدفون شده باشد لای آوار. نفس کشیدن را حتی دوباره یاد می گیری. تطبیقش می دهی با خفقان آوار. نه، مردن آسان نیست. باور هم که نداشته باشی عادت می کنی. میل احمقانه ماندن، زنده ماندن می کشاندت. و در همه اینها تنهایی. جهان اطرافت همیشه آنطوری بوده که تو دیده ای. وجود خارجی ندارد انگار. و چطور می توانسته ای دنیا را سهیم شوی با انسان دیگری. توهم محض. کسی بوده ای که نمی دانسته تسلیم شده. خیال می کرده دارد میرود. خیال می کرده دارد جهان را می شکافد. و  حالا می بیبند روشن و شفاف  تسلیم شدنش را. جسد زیر آوار مانده را. جای نگرانی نیست ولی. نفس می کشد هنوز.

لينک
       

بن بست هایی هستند که از هر دوطرف بن بستند. نه که از هر دو طرف بسته باشند.  مثل همه بن بست های دیگر یک طرفشان بسته است با دیواری، چیزی و طرف دیگرشان باز است. وگرنه چطور اصلا آدم بهشان می رسید. به بن بست شان. ولی این بن بستهایی که من می گویم یک خاصیت دیگری دارند. از طرف بازشان وارد شده ای به طرف بسته شان رسیده ای. مثل همه به بن بست رسیدن ها نا امید شده ای. غمگین شده ای. بعد از مدتی هم سرت را دوباره برگردانده ای، ور باز کوچه را دیده ای. همانجایی که قبلا بوده ای، همان نقطه ای که راهت را کج کرده ای و رسیده ای به بن بست. و حالا تفاوت این بن بستها معلوم می شود. ور باز را میبینی. ولی هیچ کاری نمی کنی. نمی توانی کاری بکنی. ور بسته گیرت انداخته. همه اطمینانی هم که به بسته ماندن بن بست داری کمکت نمی کند که بروی. که نجات بدهی خودت را. همچین بن بستهایی از زندان بدترند. می دانی راه فراری هست. نمی توانی فرار کنی اما. بند ها ، نه، طنابهای نامرئی دست و پا و روحت را بسته اند.

لينک