بهم گفته باید جایی برای خلاقیت توی زندگیم باز کنم. گفته خوابهایت اینطور می گویند. گفته ام من آدم خلاقی نیستم. گفته همه آدمها خلاقند. گفته بعضی ها شعر می نویسند بعضی نقاشی می کشند بعضی ها... و من یاد شعرهایم افتاده ام. و سمیه برایم دفترچه قرمز خریده که تویش شعرهایم را بنویسم. من دستهایم تاول زده اند. انگار شعرهایم از انگشتهایم به شکل تاول بیرون ریخته اند. مثل غصه هایم که شبها می ریزند توی خوابهایم. و من نمی توانم تاولهایم را شعر کنم بنویسم توی دفترچه قرمز. نمی توانم اشکهایم را جا بگذارم توی خوابهایم که تعبیر نشوند روی بالشم هرشب.
| لينک |
بچه بودم. بچه ای که به اندازه کافی خوب بود. خیلی بیش از کافی. خیلی. ولی خودش نمی دونست. خودش حس نمی کرد. تنها چیزی که حس می کرد احساس گناه بود. برای بقیه نامه می نوشت و توش ابزار شرمندگی می کرد از به اندازه کافی خوب نبودن. همه نامه هاشو می خوندن. همه حتی هنوز نامه هاشو یادشونه. پس چرا هیچکس بهش نگفت. چرا هیچ کس یادش نداد که احساس گناه نداشته باشه؟ حالا چی؟ حالا هم هنوز بلد نیست که احساس گناه نداشته باشه. هنوز بچه است. هنوز کسی بهش یاد نمیده. یا شاید دیگه فایده نداره. این خیلی ترسناکه. خیلی غمگینه.
| لينک |
انگار تکه تکه شده ام تکه تکه بوده ام
تکه هایم را جا گذاشته ام توی آدمهای دیگر
آدمها می روند دور می شوند
و تکه های من پشت سرشان روی زمین کشیده می شود
تکه های نامرئی من با آدمها دور می شوند
و من بدنبالشان کشیده می شوم. سالهاست.
آدمها نمی دانند حس نمی کنند تکه های بی وزن مرا که با خود می برند
من اینجا خالی می شوم از خودم بی صدا بی آدمها که دور می شوند با تکه های من...
| لينک |
چیزهای بسیار زیادی در زندگی یک آدمی که دور از کشورش زنگی می کند وجود دارد برای دلتنگی. و این دلتنگی در سطوح متفاوتی از عمیق ترین تا جزئی ترین و سطحی ترین جنبه های زندگی اتفاق می افتد.
من از وقتی زندگی ام را اینجا شروع کردم بخشی از خودم را حتی از دست دادم. دقیق ترش اینکه جا گذاشتم. حالا اینکه این بخش چقدر بدون بقیه ام آنجا دور از من دوام بیاورد را نمی دانم. برای من ولی این یزرگترین چیزی است که دلم برایش تنگ می شود. برای بقیه خودم. و این دلتنگی از جنس همیشه است از جنس هر روز از جنس هر لحظه. اینجور نیست که اگر یک روز سرت گرم باشد متوجه خالی درونت نشوی. بله نمی توانم کتمان کنم که همزمان جنبه های دیگری از من در من شکل گرفت که هنوز برایم غریبه است. شاید ده سال بعد دیگر غریبه نباشد. شاید روزی بیاید که آن ور دیگر جاگذاشته شده ام را نشناسم حتی.
من دلم برای همه آدمهایی که برایم معنی زندگی بوده اند چیزی بیشتر از تنگ می شود. حسی که برایش کلمه ندارم. روزهای اول دلتنگیت از نوع تندی است از نوع بیقراری گریه دار. زمان که می گذرد مزمن می شود. می دانی که امیدی به عادت کردن هم دیگر نیست. این دلتنگی هم میشود بخشی از حسهای دائمی ات. همیشه هست حتی در شاد ترین لحظه ها. مثل پس زمینه ای که شفافیت زندگی ات را کم می کند و تو چاره ای جز پذیرفتنش نداری.
دلتنگی های کوچک هم هستند. چیزهایی که گاهی سرک می کشند توی زندگیت. وقتهایی که دلت برای یک جای خاص تنگ می شود. برای یک خوراکی خاص. برای جگرگی مثلا. برای کالباس خشک و خیار شور فله ای. چیزهای حتی کوچکتر هم هستند. روزهایی هست مثل امروز که دلت برای بوی غذاهای آشنا وقتی از در خانه های غریبه رد میشوی تنگ می شود.
بله دلتنگی گاهی حتی در حد بوی لوبیا پلویی که از خانه همسایه نمی آید هم اتفاق می افتد و خاصیت دلتنگی همین است...
| لينک |
بزرگ ترین ترس زندگیم ترس از دست دادن است و بزرگ ترین آرزویم ترک کردن تمام چیزهایی که از ازدست دادنشان می ترسم...
| لينک |
وقت هایی می توانم بنویسم که ارتباط افکار و احساست درونی ام از یک حد مشخصی کمتر است. من در واقع از مواجهه با خودم ترس دارم. و نوشتن وقتی در عمیقترین حسهای خودت شناوری چیزی نیست به جز مواجهه کامل با تمام خودت. قبل تر ها شعر مینوشتم. از عمیقترین احساساتم. مدتهاست شعر هم ننوشته ام. آدم نمی تواند همه حسهایش را شعر کند. آدم به جایی می رسد که نمی خواهد که نمی تواند با خودش مواجه شود. و شاید به همین دلیل است که من از تنهایی می ترسم. که همیشه آدمها را می خواهم که در زندگیم باشند که مطمئنم کنند. که آینه ام باشند. آدمها ولی نمی توانند آینه کسی باشند. برای همین است که من اینقدر سرگردانم. چون از خودم از بودن با خودم می ترسم، فرار می کنم با چشمان بسته به این امید که شاید روزی گم شدم. پیدا شدن محال است انگار.
| لينک |
صبح دوشنبه را شروع کرده ام. تمام آخر هفته مشغول پازل بودم. صبح وقتی صبحانه ام تمام شد لیوان چایم را گذاشتم توی سینک و رفتم و یک تکه ی که دیشب دنبالش بودم و پیدا نمی شد را پیدا کردم و گذاشتم سرجایش. بعد نمی توانستم بیخیال شوم. داشتم دنبال باقی اش می گشتم. پازل که درست می کنم هر تکه ای که را که سرجایش می گذارم می شود انگیزه برای بعدی. توی زندگی؟ بیخیال. هوا گرفته و ابری و بارانی بود. زین دوچرخه ام را با دستمال خشک کردم و توی راه به طرح پازل بعدی که باید درست کنم فکر کردم.
| لينک |
کار روزانه ام تمام شده. شال و کلاه کرده ام که بروم خانه. با آرامش آدمی که برای شام ماکارونی دارد و شوق آدمی که پازل هزار تکه ای که دیشب شروع کرده انتظارش را می کشد که از همه فکرهای دیگر خالی اش کند. آرامشی که درست کردن پازل به من می دهد از آنجا می آید که یک پازل هرچقدر هم سخت باشد، تعداد تکه هایش هرچقدر هم زیاد باشد یک و فقط یک پاسخ برایش وجود دارد و تاکید می کنم وجود دارد. برای آدمی که در سن 30 سالگی احساس عمیق گم شدگی دارد تجربه بسی خوشایندی است پیدا کردن آن پاسخ یگانه حتی فقط برای یک پازل احمقانه. آن امیدی که از پیدا کردن اولین دو تکه ای که با هم مچ می شوند در دل آدم هست، که می دانی دیر یا زود آخرین قطعه را سرجایش می گذاری از جنسی است که بیشتر اوقات از باقی قسمتهای زندگی آدم دریغ شده یا اگر هم هست به دروغ بیشتر شبیه است. و من گاهی داشتن یک امید واقعی برای یک موضوع احمقانه بی اهمیت را به داشتن یک امید ساختگی نا مطمئن برای مسائل جدی زندگی ترجیح می دهم.
| لينک |
یک هفته ای هست کارم توی دانشگاه روال بهتری پیدا کرده. یکی از تکنیکهایی که باید ازش استفاده کنم را دارم یاد می گیریم. ساعتهای زیادی از روز را با استادم توی آزمایشگاه به دیتا گیری میگذرانم. و غروبها که دستگاه لیرز را خاموش می کنم و شیر مخزنهای سوخت را می بندم احساس می کنم روزم مفید بوده. حسی که مدتها نداشتم. سعی می کنم دوباره آشپزی کنم و از احساس مطمئن خوب بودن در کاری لذت ببرم. پروژه خطیر سریال دیدن را فعلا متوقف کرده ام. در عوض مشغول خواندن اولین رمان جدی به زبان انگلیسی هستم. گرگ بیابان هرمان هسه. و بزودی هم می خواهم بساط پازل را راه بیندازم.
در پس زمینه همه این آرامشی که دارم سعی می کنم داشته باشم کند و کاو عمیقی را شروع کرده ام در ذهن دختر کوچک شش ساله ای که بار یک دنیا را روی دوشش می کشید و من همیشه بهش افتخار می کردم و همزمان بار بیشتری بردوشش می گذاشتم به جرم آنکه می توانست از پسش بربیاید. باری که گذشته بر دوش دخترک گذاشته را نمی توانم تغییر بدهم اما شاید راهی باشد که بار بیشتری روی دوشش نگذارم. می خواهم دستش را بگیرم توی چشمهاش نگاه کنم و بهش بگویم که دیگر از نبرد باهاش دست کشیده ام. اینبار می خواهم برای دخترک بجنگم.
| لينک |
انگار کن که توی یک صفحه دو بعدی گیر افتاده باشم وقتی زندگی در بعد سوم جریان دارد. هرچقدر که دستم را دراز می کنم باز هم از صفحه خارج نمی شود. و این بخودی خود می توانست قابل تحمل باشد اگر نمی دانستم بعد سومی هم هست. اگر آن آسمان لعنتی را بالای سرم نمی دیدم.
| لينک |
