آنقدر در خودم گره خورده ام که حتی اگر نگاهت تسکينم بدهد در اندوه خود خواهم غلتيد

اين همه آدم که می پندارم همه آزادند و من بر خوشبختی شان؛ بر سادگی شان و بر حماقتشان رشک می برم.

انگار که سالهاست بدبختی را در درونم پنهان کرده ام ؛ بدوش کشيده ام؛ بلعيده ام

تا به اينجا برسم : مچاله ای از گره های نامتناهی...

دلم می خواست بنشينم؛ داد بزنم؛ داد بزنم ؛ آنقدر داد بزنم که تمام تار و پودهايم از هم بگسلد و گره هايم...

کسی چه می داند

شايد آن روز حسرت گره های خودم را نيز تجربه کنم....   

لينک