باد می آيد

لرزه ای بر دستانم جاری می شود آن هنگام که می خواهم خود را تعريف کنم

که تمام کاغذها خاليند از من؛ که نوازش سهم گفتن است

من تنها ميشنوم؛ بی آنکه سروده باشم

و لحظه ها از مقابلم ميگذرند و هر ذره جانم در دستانشان به خاطره ای مبدل می شود دورتر...

تا باز تعريف نا ممکن وجودم را مسجل کند

حريصانه سهم خود را بدست می فشارند و من باز با مدادهای شکسته حصار امن انکار خود را می سازم .... بی آنکه گفته باشم...

آن هنگام که خاکستر شده ام بی دردی...

و بی آنکه نوشته باشم سطری از خود

باد می آيد

و زمين خالی می شود از من

بی آنکه بوده باشم...

لينک