و سالهاست منتظر مانده ای

بر در؛ بر آسمان

و بر پاهايت؛ که تمام اندوه زمان؛ گويی بر دوششان سنگينی می کند

سالهاست تکرار لحظه ها و هزار آرزوی نا تمام

که هيچکدام رنگ ديروز نيستند

و پژواک بی تابی ات که روزی هزار بار در سکوتت؛ در ماندنت تکرار می شود

سالهاست منتظر مانده ام 

بر در؛ بر آسمان

و بر لبانم که گويی سنگينی تمام کوهها را بر دوش می کشند

تا شعری؛ سخنی؛ کلامی بگويم؛ تا اندوه درونم را دريابی

و اندوهت؛

تازه ترين سخن است؛ تازه ترين شعر؛ تازه ترين کلام

تا...

بسرايمش...

 

لينک