بهم گفته باید جایی برای خلاقیت توی زندگیم باز کنم. گفته خوابهایت اینطور می گویند. گفته ام من آدم خلاقی نیستم. گفته همه آدمها خلاقند. گفته بعضی ها شعر می نویسند بعضی نقاشی می کشند بعضی ها... و من یاد شعرهایم افتاده ام. و سمیه برایم دفترچه قرمز خریده که تویش شعرهایم را بنویسم. من دستهایم تاول زده اند. انگار شعرهایم از انگشتهایم به شکل تاول بیرون ریخته اند. مثل غصه هایم که شبها می ریزند توی خوابهایم. و من نمی توانم تاولهایم را شعر کنم بنویسم توی دفترچه قرمز. نمی توانم اشکهایم را جا بگذارم توی خوابهایم که تعبیر نشوند روی بالشم هرشب.
| لينک |
