دوباره خیلی به کودکی ام فکر می کنم. کسی مقاله ای در فیس بوک شر کرده بود در  مورد میزان نسبت شادمانی آدمها در دوران بزرگسالی با کودکی شان. یک جمله ای بود به این مضمون که داشتن کودکی درست و درمان تضمین کننده زندگی شاد و ایمن و متعادل در بزرگسالی است. هرچند که بنظر می رسد که امکان ریکاوری از یک کودکی درب و داغان هم وجود دارد. بعد از خواندن این قسمت که بر اساس یک مطالعه طولانی بر روی تعداد زیادی آدم بدست آمده بود به این فکر کردم که من در تلاشم که از کودکی ام ریکاور کنم. این دو سال و نیم جلسات تراپی ام تازه مرا به جایی رسانده اند که فهیده ام که کودکی داغانی داشته ام. بر خلاف چیزی که قبلا فکر می کردم : کودکی سختی که من به سلامت ازش گذر کرده ام.  فهمیدن آسیبهایی که در گذر از کودکی ام دیده ام بیش از دوسال طول کشیده. تماشا کردن خودم با این نگاه تازه کار آسانی نبوده. مثل اینکه فیلمی را بزنی روی دور کند دور خیلی کند و به دقت به به تمام لحظه هایی که روحت خراش برداشته زخمی شده شکسته نگاه کنی. فیلمی که قبلا راجع به یک دونده کوچک بوده که با موفقیت و سلامتی به خط پایان رسیده حالا شده داستان زخم خوردن یک دختربچه عریان که داشته با تمام نیرو فرار می کرده. کسی که به خط پایان رسیده چیزهای زیادی از دست داده. این فیلم را تا روی دور کند تماشا نکنی چیزی از از دست دادنها نمیبینی. من حالا بعد از دوسال فهمیده ام که به این جمله اعتقادی ندارم که آنچه نابودمان نکند قوی ترمان می سازد.

لينک