فکر میکنم ۵ سالم بود که مامانم برام یه دوچرخه خرید

منم بعد از ظهرها دوچرخه رو برمیداشتم و می رفتم توی کوچه بازی

هنوز دو ماه از خرید دوچرخه نگذشته بود که شهرداری محترم وسط کوچه مون یه جوی آب ایجاد

کرد(مسلما به صورت طولی) از اون به بعد من باید یک طرف کوچه بازی می کردم و اگه می

خواستم از یه طرف جوب! به طرف دیگه برم باید پامو زمین میذاشتم و نمی تونستم یهو برم

اونطرف! البته نه اینکه جوبه خیلی عمیق بود ها ! نه ولی من از اینکار میترسیدم و چون همیشه

یه عالمه پسر تو کوچه در حال بازی بودن من نمی خواستم ریسک افتادن جلوی چشم اونها رو

متحمل بشم این شد که در طی سالیانی که من در اون کوچه دوچرخه بازی می کردم هرگز

موفق به انجام این عمل خطیر نشدم

تا اینکه همین چندروز پیش که به شهر و دیار شتافته بودم برادر زاده ام یه دوچرخه بزرگ و با

حال خرید و از من دعوت کرد یه دوری توی کوچه با دوچرخه اش بزنم ...

نمیدونید چه لذتی داشت وقتی بعد از این همه سال بالاخره تونستم بدون اینکه پامو زمین

بذارم  از این ور جوب برم اون ور جوب!

لينک