این روزا آدما و احساسات و طبیعت و آینده و گذشته و تنهایی و اینجور چیزا هیچ جایگاهی توی

مغز مفلوکم نداشتن به دو دلیل:

اول اینکه سر کار نمی رفتم که بیکار باشم و فکر کنم

و دلیل دوم ومهمتر اینکه تمام مدت فضاي تهي مغزم  باحلقه هاي تو در تو و شرطهاي مسخره و

از همه بدتر ماتریسهاي زبون نفهم پر شده بود.

پ.ن. اينجور كه بوش مي آد حالا حالاها اينطوريه

لينک