((چه احمقانه است که سر در گریبان کرده یا به کنج کتابخانه پناه برده و به دنبال معنای زندگی

 باشیم‌ وقتی طلوع آفتاب را در کوهستان پر برف می توان دید؛ هیجان یک کودک را از یک چیز

 جدید می توان نظاره کرد؛ لذت انتقام از یک دشمن را می توان چشید؛ گرمی داخل بدن یک زن

را می توان حس کرد؛ می توان بر همه چیز و همه کس شورید؛ به اجبارها و باید ونباید ها پاسخ

 منفی داد؛ می توان شراب خورد؛ تف کرد؛ فحش داد؛ و قهقهه زد. می توان به قبرستان رفت و

 صدای گریه شنید. می توان پل ساخت؛ سفر کرد؛ درخت کاشت و فخر فروخت. می توان دستور

داد؛ نفرت داشت؛ بخشید و محبت کرد. می توان دزدی کرد زندان رفت درد کشید ومرد....

معنای زندگی در تک تک اینها تجلی می یابد... ))

اينو از وبلاگ soheylonline بر داشتم چون خيلي باهاش حال كردم.

لينک