یادش بخیر چادر گل گلی ام رو می پوشیدم ؛ عروسک به بغل می رفتم سراغ مادرم که بیا بازی

 کنیم

مادرم مامان من می شد و من دخترش. من دکتر شده بودم؛ ازدواج کرده بودم با یک دکتر که

استاد دانشگاه هم بود و یک دختر داشتم. اینها رو مامانم تعیین می کرد.

صبحها می رفتم خونه مامانم بهش سر بزنم. چادر به سر و پچه به بغل. می گفتم: تق تق

مامانم می گفت: چیک

میرفتم تو و شروع میکردم به شکایت از تاکسی هایی که گیر نمی اومدند و مادرم که انگار

 داشت آینده منو بازی میکرد؛ میگفت:( پس ماشینت کو؟)

من که عاشق تاکسی سواری توی بازی بودم آروم میگفتم: (مثلا پیش شوهرمه)

مامانم می گفت:( پس ماشین خودت کو؟ )

بازم آرومتر می گفتم: (تعمیرگاهه) و حرص می خوردم که مامان بازیمونو خراب نکن...

بعد برای مامانم تعریف میکردم که دیشب مهمون داشتیم و من کلی غذا درست کردم و وای

چقدر خسته شدم و ...

مادرم دوباره دلخور میشد که مگه شوهرت کمکت نکرد ؟ و من دوباره حرص می خوردم و دلیل

می آوردم و ...

یادش بخیر مامانم طوری بازی میکرد که انگار داره آینده منو بازی می کنه ... مامانم آینده منو  

 بی  نقص بازی میکرد....

لينک