بعضی آدمها اینجورین دیگه. مثل من. هی زندگی بهشون گیر میکنه. نه که گیر بده ها.

نه اون یک مقوله جداست. دقیقا گیر می کنه. زندگی مثل یه چیز دندانه داره. نمی دونم

چی. بعد ولی بعضی آدمها اصلا محلش نمی ذارن. به پستی و بلندی هاش، به گوشه

ها و تیزی هاش. همینجوری از کنارش رد می شن. انگار همش یکنواخته. دیگه چی

بشه مثلا که احساس کنن یه اتفاقی افتاده. که غمگین بشن. ولی بعضی ها هم

هستن مثل من. هر گیر می کنن به این زندگی. از صبح که پا می شن هی پاشون گیر

می کنه و می خوان با سر بیان رو زمین. وقتی دارن راه می رن یهو پاشون می خوره به

یه چیزی،به یه تیکه نابجایی از زندگی.و جاش کبود می شه. خراش برمیداره. هی

ناهماهنگی ها، هی زمین، هی هوا آزارشون میده

مثل اینه که آدم دستشو می کشه روی یه پارچه خیلی لطیف. بعد بعضی ها

هی جاهای نخ کش شده پارچه رو حس میکنن، هی حس لذت ناشی از نرمی پارچه با

این نخ کشها اینتراپت میشه. هی یه چیزی یادشون می آره که لذت پیوسته وجود نداره.

آره زندگی پر از نخ کشه. پر از گیرینج گیرینج های بیجا. پر از گوشه. پر از تیزی. هی به

آدم گیر میکنه.

/ 5 نظر / 4 بازدید
ترانه

نرمی و زبری نسبی هستن. لطافت زیادشاید حس لامسه آدم رو کند و خواب آلود کنه. من زیاد زندگی بهم گیر نمیکنه فکر کنم. یعنی وقتی میخواد گیر کنه جا خالی میدم. شاید پوستم زیادی به زبریها حساسه و میترسم که بدجوری زخم بشه و حالا حالا ها هم خوب نشه

سرو

آره دقیقا بعد دیدی گاهی چقدر تیز هم می شوند یا بین چرخ دنده هایش خاک می گیره و باید تمیزش کنی و دوباره روغن بزنی تا روون بشه

شیوا

عزیز دلم چه قدر این نوشته شما زیبا بود من که غش کردم خوندمش دوباره باید بخونمش

میو

باهاش حال کردم... منو بگو که همیشه تو گیر یه دندونه ام... تکونم نمی خورم...