توی جمع خانواده نشسته بودم. آدمهای دیگری هم بودند. آدمهای بیربط که فقط توی خواب می توانند کنار هم بنشینند و حرف بزنند. بعد من داشتم با نیما برادرزاده ام حرف می زدم بعد داشتم راضی اش می کردم که برود رشته ریاضی. دلیلهای مسخره جدی می آوردم براش. نیما توی خواب هم 5 ساله بود و من نمی دانم چرا فکر می کردم وقت مناسبی است برای راضی کردنش به ریاضی خواندن. بعد یکهو بحث عوض شد. همه با من مخالف بودند. نمی گذاشتند حرف بزنم. بهم گیر می دادند. به آزار دهنده ترین شکل ممکن. دلم می خواست فرار کنم. بگذارم بروم. برعکس همیشه که کلن ول کن هیچ ماجرایی نیستم تا وقتی مطمئن نشوم که حل شده، این دفعه فقط دلم می خواست ولم کنند. دلم می خواست از یک در نامرئی گورم را گم کنم. و بعد در یک لحظه که هیچ انتظارش را نداشتم یک اتفاق خیلی رهایی بخش افتاد. ساعت زنگ زد و من همه را گذاشتم و رفتم. بدون اینکه کسی را قانع کنم. بدون اینکه بترسم از اینکه کسی را رنجانده باشم. بدون اینکه خودم را عذاب بدهم تا محبت دیگران را نگه دارم. همه را گذاشتم و رفتم. همین.

/ 4 نظر / 14 بازدید
نازنین

امید وارم من جزو مخالفا نبوده باشم.خیلی لذت بخشه وقتی که لازمه از دنیایی که توشی بیای بیرون. مثلا وقتی تو این دنیا به آخر خط رسیدی چه از نظر زمان مردن چه از نظر اسف باری زندگی یهو یه جای دیگه بیدار شی و یادت بیاد که خواب بودی.خوش به حالت. من خیلی وقته خواب داستانی ندیدم.

زندان آسمان

عاشششق زنگ ساعتم در این طور مواقع[گل]

شیوا

صدات خوب و بانشاط بو د ...من که حس خوبی داشتم ولی نوشته هات غمگینه در کل بهتر خواهی شد سرما و یخبندان حال آدم رو کلا می بره به افسردگی

آرزو

اینبار هم نتونستم ببینمت! یه چیزی این وسط طلسم شده احتمالاَ