کار و بارم توی دانشگاه دوباره افتاده روی دور کند سربالایی. کارگاهی که قرار بود ست آپ را برایمان بسازد و توی این هفته تحویل بدهد به دلایلی دودر کرد. بعدش ما تصمیم گرفتیم دیزاین را تغییر بدهیم. تصمیماتش را گرفتیم و همکارم مشغول کشیدن نقشه و سفارش فیتینگ و کوفت و زهر مار است. من قرار نیست کمکش کنم. بلد هم نیستم. کلا از کارهای عملی وحشت دارم. و خب البته با این حساب باید اعتراف کنم پروژه دکترام هم از وحشت انگیز ترین هاست. انی وی الان باید مقاله بخوانم و کدی که 4 ماه پیش نیمه کاره ول کرده ام را بنویسم و همین. اصلا حسش نیست. افتاده ام توی دوره رکود. هیچکدامش را نمی توانم شروع کنم. دیروز سوپروایزرم بهم گفت که اگر بخواهم می توانم بروم کانادا برای کنفراسی که در ماه جون برگزار می شود و من مقاله ای تویش ندارم. بعد من از خوشی داشتم پرواز می کردم که فهمیدم پاسپورت لامصبم اکسپایر شده. بعد همزمان ویزا را هم باید تمدید کنم. هرکدام اینها دو سه هفته وقت می گیرد. همزمان نمی شود انجامشان داد. ویزای کانادا هم که به پاسپورت ویزا دار نیاز دارد و 4 هفته طول می کشد. نتیجه؟ من خیت شده ام. برای نداشتن چیزی که اصلا نمی خواسته ام احساس سوزش عظیمی می کنم.یکی یکی همکارهایم می آیند ازم می پرسند که آیا برای سفر کانادا همراهی شان می کنم یا نه؟ نمیفهمند که ما مثل سوئدی های خوشحال اجازه ورود دائمی نداریم.  که خب یکی از بی اهمیت ترین چیزهایی است که نداریم.

 

/ 2 نظر / 12 بازدید
زندان آسمان

حالا تلاشت رو بکن شاید شد[گل]