روز خوبی را شروع نکردم. اولین لازمه یک روز بد یک خواب بد است. ساعت 11 صبح چشمم را باز کردم. یک وقتهایی یک خوابی می بینی و وقتی بیدار شدی آرامشی پیدا میکنی که انگار دوباره زاده شده ای. آرامشی بخاطر آنچه که در خواب دیده ای و در بیداری نیست. آگاهی به اینکه یکی از بدبختی های بالقوه که توی خواب بوجودش آگاه شده ای در واقعیت  بالفعل نشده. دستکم هنوز نشده. همه خوابهای بد اینجور نیستند. خوابهای ویران کننده خوابهایی هستند که جنبه ای از واقعیت را بهت نشان می دهند که خواسته یا ناخواسته کتمان کرده ای. چیزهایی که بی کم و کاست بالفعل شده اند در زنگی ات و تو سعی کرده ای نادیده شان بگیری و فرار کنی ازشان. اینجور خوابها ادم را به فنا می دهند. برای من گاهی روزها طول می کشد که رهایی پیدا کنم از خواب بدی که یک شب دیده ام. تراپیستم می گوید خوابهایم را بنویسم. و من 2 سال است سرباز می زنم از نوشتنشان. توانایی اش را ندارم. خوابهایم به خودی خود واقعی اند و نوشتن واقعی ترشان می کند. نوشتن نمی گذارد پنهانشان کنم.

/ 2 نظر / 11 بازدید
میو

همیشه خوابها باعث میشن من خط فکریم تو روز مشخص بشه و همین میتونه میزان خوبی یا بدی حال منو معلوم کنه. کلن کاش هیچ خوابی نبود اثرات بدشون بیشتر از خوبشونه. ترستو از نوشتن خوابات میفهمم. یه وقتایی آدم نمیخواد اعتراف کنه به بودن یه چیزایی.

نازنین

منم حاضر نیستم بنویسم.اگه اینکارو بکنم تو نوشته هامم یه چیزاییو نمی گم.ولی بعضی وقتا که خودمو مجبور کردم یه حقیقتیو بنویسم خیلی بیشتر متوجهش شدم با اینکه شاید هر روز راجع بهش فکر می کردم.چون انگار یه قسمتی ار اونو روی کاغذ منتقل کردی و واقعا با چشمات میبینیش.هر چقدرم سخت باشه راحتت می کنه.