دلم می خواهد داستانی بخوانم.  داستان زنی باشد مثل خودم. دلم می خواهد

بیرحم باشد با خودش. خودش را گیر بیندازد گوشه یه اتاق تاریک و محاکمه اش

کند. کودکی اش را هم می خواهم بخوانم. روزهای گنگ کودکی. که همه جهان انگار

احاطه اش کرده، قضاوتش می کند. دلم می خواهد با خودش نامهربان باشد مثل من.

در آستانه 30 سالگی هنوز نتواند بغضش را قورت بدهد. نتواند بغض نکند. بعد دلم

می خواهد یک روزی بزرگ شود، دیگر نترسد. دیگر بغض نکند. دلم می خواهد

یک روز بهاری بنشیند روی مبل سورمه ای خانه شان ، زل بزند به خیابان و با خودش

مهربانی کند. به خودش فکر کند و لبخند بنشیند روی لبش.

دلم می خواهد داستان با لبخند زن تمام شود آن لحظه ای که توانسته خودش را

قبول کند. دلم می خواهد کتاب را ببندم بنشینم روی مبل سورمه ای خانه مان

زل بزنم به خیابان و با خودم مهربان شوم. به خودم فکر کنم و لبخند بنشیند روی لبم.

مثل قصه ها...

/ 9 نظر / 3 بازدید
باران

با سلام چه آرزوهای زیبایی،چقدر ساده و بی غل و غش و صمصیمی دنیای زیبایی دارید دوست عزیز همیشه شاد باشید

شیوا

ای خدا با این نوشته های قشنگت منو می کشی آخه همه طوبی ها رو برداشتم حذف کردم عسلم اما تموم که شد برات ای میلش می کنم [ماچ]

یک روز به شیدایی..

خب یعنی به عنوان کسی که آمده اینجا و قرار است نظر بدهد باید بگویم این طور میشود؟ روزی میرسد که بنشینی روی مبل سورمه ای رنگ و زل بزنی به خیابان و... اینها را باید بگویم؟

میو

اگه می تونستم این کتابو برات می نوشتم. به شرطی که تو هم یه کتاب واسه افسرگیا و بدبینیای من بنویسی که تبدیل به خوشبینی و شادی بشه... معامله قبوله؟؟

استوانه

احساس من این بود که در پایان قصه فصل فصل زمستانه و شما در حالیکه یک ماگ بزرگ نوشیدنی داغ دستته پشت پنجره بخار گرفته ای و با لذت و اطمینان در حال تماشای سایه های گنگ رهگذران از پشت پنجره ای.

سوفی

چه چیزایی دلت می خواد تو! باید فیلسوف می شدی!

عطیه

بابا تو چقدر چیزهای لیسانس به بالا دلت میخواد! عوضش من الان از شدت فرفر ناشی از الرژی فقط دلم یه بالش میخواد که بخوابم! راستی اون تلپاتیت منو کشته خواهر فیلسوف من![نیشخند]

ساروی کیجا

فکر کنم بهترین راه اینه که خودت بنویسی ش و ما بخونیم

نازنین

توبنویس ..چون دلت میخواد میتونی ..ما هم میخونیم ..با کمال میل قول میدیم