1- کلا آدمی هستم (یا شده ام)  که کارها را به بار تبدیل می کنم و از بارهای بسیار بر دوش عذاب می کشم. تلفن هایی که به تعویق می اندازم و باید با سری افکنده به ملامت لازمه گوش بدهم، ایمیلهایی که دیر جواب می دهم و باید جوابم را با ببخشید دیر شد شروع کنم کارهای ددلاین داری که تا لحظه آخر یا حتی لحظه بعد از آخر انجام نمی دهم و چوبش را می خورم و هزار تا مثال مثل این. حتی حتی وبلاگی که خیر سرش قرار بوده کمی از گره های مغزی ام را باز کند تبدیل شده به باری از نوع آپ کردن. بله این سندرم بسیار آزار دهنده ای است که بهش دچار شده ام. درمان هم تا بحال یافت همی نشده است.

2-  دیروز از مسافرت تابستانی مان به پراگ برگشتیم. وقتی جوان تر بودم یا هنوز شرایط زندگی ام امکان مسافرتهای شدید را برایم فراهم نمی کرد آرزوی سفر به سه شهر را داشتم که سومی اش پراگ بود. دلیل علاقه زیادم به دیدن پراگ علاقه زیادم به کتابهای میلان کوندرا بود. احساس می کردم باید روزی شهر و جامعه ای را که چنین نویسنده ای پرورش داده از نزدیک ببینم گیرم که پراگ امروز هیچ شباهتی به آنچه که شخصیت کوندرا را در نوجوانی و جوانی شکل داده نداشته باشد. خلاصه که این سفر مستقل از زیبایی رویایی پراگ برای من مثل یک سلوک روحانی بود. وقتی بین خیل توریستها توی خیابانهای شهر قدم می زدم حسی مرا از همه شان متفاوت می کرد اینکه من پراگ را بخاطر زیبایی اش دوست ندارم بخاطر فضایی دوست دارم که الهام بخش نویسنده ای مثل کوندرا بوده است.

پ.ن. اینها رو چند روز پیش نوشتم. چون نمی دونستم چجوری باید نوشتمو تموم کنم پابلیشش نکردم. امروز دلم می خواست در مورد زندگی روزمره ام بنویسم. مثلا اینکه دیگه عادت کردم قهوه بدون شیر و با شکر کم بنوشم و از این موضوع به طرز احمقانه ای خوشحالم. اینکه اخیرا در مورد فلسفه پوشیدن کفش پاشنه بلند دچار پارادکس خاصی  هستم یه جورایی انگار حسم رو وصل می کنه به مسئله جنس دوم بودن و نمی دونم چرا. اینکه از پراگ دو تا لیوان دسته دار شیشه ای خریدیم که صبحها توش چای می خوریم و این فعلا یکی از خوشی های منه که می تونم رنگ چاییمو در عین حالی که لیوانم دسته داره ببینم. واینکه امروز یک عنکبوت گنده پشمالو رو به روش لای درز پنجره له کردن کشتم و بعید می دونم با سرعتی که من پنجره رو بستم، هنوز به مردن خودش آگاه شده باشه.

/ 7 نظر / 8 بازدید
زندان آسمان

از دفعه پیش که اون طور مظلومانه گفتی قند رو به شکلات ترجیح می دی چون اونجا قند ندارید یه عالمه دچار عذاب وجدان هستم که چرا چند تا بسته از اون قندهای شکسته شده رو بهت ندادم ببری با خودت -ما به جای قند خرما یا شکلات می خوریم ولی اون لحظه به ذهنم نرسید واقعاً-[ناراحت]

زندان آسمان

یکی از دلایلی که من نماز خوندن رو دوست ندارم -برخلاف روزه گرفتن -همینه که یه بار مستمره بر دوشت[گل]

زندان آسمان

جواب سوالمو پیدا کردی؟[سوال]

زندان آسمان

حال کردم امروز هی برات کامنت بذارم[نیشخند]

زندان آسمان

اینکه عنکبوته هنوز به مرگ خودش آگاه نشده با نمک بود .از اون حرفهای خاص خودت بود[ماچ]

ترانه

دو تا مطلبی رو که گفتی خوب میفهمم..اینکه حال و هوایی که یک شهر به آدم میده بخاطر درو دیوارش نیست. بخاطر چیزهایی هست که دیده نمیشه.. مثلا نویسنده ای که رمانهاشو اونجا نوشته. بعد هم من کلی دنبال لیوان شیشه ای دسته دار برای چایی گشتم هنوز که پیدا نکردم

faee

inja azhalo ruzet mishe ye chizaee fahmid ama man montazere weekende moudam, key miad in weekend ke beharfim ?