فکر میکنم ۵ سالم بود که مامانم برام یه دوچرخه خرید

منم بعد از ظهرها دوچرخه رو برمیداشتم و می رفتم توی کوچه بازی

هنوز دو ماه از خرید دوچرخه نگذشته بود که شهرداری محترم وسط کوچه مون یه جوی آب ایجاد

کرد(مسلما به صورت طولی) از اون به بعد من باید یک طرف کوچه بازی می کردم و اگه می

خواستم از یه طرف جوب! به طرف دیگه برم باید پامو زمین میذاشتم و نمی تونستم یهو برم

اونطرف! البته نه اینکه جوبه خیلی عمیق بود ها ! نه ولی من از اینکار میترسیدم و چون همیشه

یه عالمه پسر تو کوچه در حال بازی بودن من نمی خواستم ریسک افتادن جلوی چشم اونها رو

متحمل بشم این شد که در طی سالیانی که من در اون کوچه دوچرخه بازی می کردم هرگز

موفق به انجام این عمل خطیر نشدم

تا اینکه همین چندروز پیش که به شهر و دیار شتافته بودم برادر زاده ام یه دوچرخه بزرگ و با

حال خرید و از من دعوت کرد یه دوری توی کوچه با دوچرخه اش بزنم ...

نمیدونید چه لذتی داشت وقتی بعد از این همه سال بالاخره تونستم بدون اینکه پامو زمین

بذارم  از این ور جوب برم اون ور جوب!

/ 9 نظر / 3 بازدید
ميو

خوشحالم که در اين سالها علاوه بر رشد طولی! در زمينه اعتماد به نفس هم رشد داشتی! حالا جدا خسته نباشی که با اينهمه رشد به اينجا رسيدی.

مصطفی

حالا ایندفعه چی شد که تصمیم گرفتی از روی جوبه رد شی؟ چون دوچرخهه خیلی بزرگتر بود یا اینکه دیگه پسرا تو کوچه بازی نمیکردن و یا اینکه این پسرایی که بازی میکردن اونقدر به نظرت بچه میومدن که واسه ات بی اهمیت بودن

کاکتوس

اميدوارم از همه مشکلات زندگيت به راحتی عبور کنی ... الان نشد ... بعدا !!

ماهی

حالشو ببری.

ريحان

دوچرخه...دوچرخه منو يه روزی دزد برد...مث خود بچگی ام...يادش به خير...ممنون که بهم سر زدی...

شيرين

منم کوچولو بودم يه بار با دوچرخه افتادم. ولی هيشکی بهم نخنديد چون دستم شکست بردنم بيمارستان!

زی زی

خسته نباشی تبریک میگم

.نازنین صیاد

عمه!مرسی که اونجا اسم من رو هم اوردی. وبلاگت هم قشنگه!افرين.