موج سنگین گذر زمان

ساعت سه و سی و هشت دقیقه بعد از ظهر روز 23 دسامبر. بجز من کس دیگری توی دپارتمان نیست. حتی اچ هم رفته بدمینتون بازی کند با همکارهایش. دیویژنشان  یک سالن گرفته که می توانند گهگاه تویش بازی کنند. امروز چون خلوت بود من هم می توانستم بروم اما کفش و لباس مناسب نداشتم. از صبح که آمده ام سرکار هیچ کار مفیدی نکرده ام بجز نصب یک نرم افزار که برای کارم لازم دارم. دچار یک جور رخوت زمستانی هستم. بیرون برف می بارد و باد شدید با برف روی زمین طرحهای عجیب درست می کند. امروز حتی لانچ روم دانشکده هم بسته بود. ما مجبور شدیم غذایمان را توی لانچ روم پایین بخوریم. قهوه هم همانجا خوردیم. هوا هم کم کم دارد تاریک می شود. حوصله ندارم از جایم بلند شوم. خانه مان را که عوض کردیم رفت و آمدمان دردسر شده. هوا برای دوچرخ مناسب نیست. پیاده هم که دست کمی از دوچرخه ندارد چند برابر حالت معمولی باید برای قدم برداشتن توی برف زمان و انرژی صرف کنی و اتوبوس مستقیم هم نیست. هر روز کلی وقتمان برای یک راه کوتاه تلف می شود. الان هم به همین دلیل هیچ حوصله ندارم بروم خانه. هی بخودم وعده چای و کتاب می دهم فایده ندارد. کار خوشحال کننده دیگری هم که ندارم. شام باید درست کنم. دوش بگیرم. لباسهای شسته شده را تا کنم بچینم توی کمد. همین دیگر. بابا نوئل هم قرار نیست برای ما کادوی کریسمس بیاورد.

/ 4 نظر / 15 بازدید
زندان آسمان

[ماچ]

مانلی

ما هم [ماچ][قلب]

مانلی

البته از تهران نه آلمان!فیلترشکنمان جرمن است![نیشخند][پلک]

farshid70

سلام دوست عزیز وبلاگ جالب و قشنگی داری خوشحال میشم برا تبادل لینک