بن بست هایی هستند که از هر دوطرف بن بستند. نه که از هر دو طرف بسته باشند.  مثل همه بن بست های دیگر یک طرفشان بسته است با دیواری، چیزی و طرف دیگرشان باز است. وگرنه چطور اصلا آدم بهشان می رسید. به بن بست شان. ولی این بن بستهایی که من می گویم یک خاصیت دیگری دارند. از طرف بازشان وارد شده ای به طرف بسته شان رسیده ای. مثل همه به بن بست رسیدن ها نا امید شده ای. غمگین شده ای. بعد از مدتی هم سرت را دوباره برگردانده ای، ور باز کوچه را دیده ای. همانجایی که قبلا بوده ای، همان نقطه ای که راهت را کج کرده ای و رسیده ای به بن بست. و حالا تفاوت این بن بستها معلوم می شود. ور باز را میبینی. ولی هیچ کاری نمی کنی. نمی توانی کاری بکنی. ور بسته گیرت انداخته. همه اطمینانی هم که به بسته ماندن بن بست داری کمکت نمی کند که بروی. که نجات بدهی خودت را. همچین بن بستهایی از زندان بدترند. می دانی راه فراری هست. نمی توانی فرار کنی اما. بند ها ، نه، طنابهای نامرئی دست و پا و روحت را بسته اند.

/ 8 نظر / 15 بازدید
میو

گاهی فکر میکنم کاش بودم. شاید به دردت می خوردم... اما بعد فکر میکنم من که خودم از همین طناب ها دارم. کمکت نمی کردم که بازشان کنی. لابد من هم می نشستم کنارت و با هم گره میزدیم به این نخ های نامرئی...

عطيه

ولي هنوز يه كور سوي اميدي هست! اينكه دلت خوشه ور باز هنوز وجود داره...

ریحانه

و لابد هی خودت را بیشتر میکوبی به سمت بسته که شاید بازتاب کنی و برگردی به سمت باز. که فقط زخمی تر میشوی و بن بست بسته تر میشود هی و دیوار محکم تر. همانجا بمان عزیزم همان وسط خوش باش. اینقدر دنبال آخر،مقصد،نتیجه نگرد. همان وسط خوش باش

سمانه

به سرنوشت بگویید اسباب بازی هایش بی جان نیستند، آدمند، می شکنند، آرام تر!

پگاه

تولدت مبارک با تاخیر[گل]

هاج

بیا دیگه حداقل به مناسبت تولدت بنویس

نازنین

این بن بست درونیه.تو وجود خود آدم هست.بعد یه جایی تو واقعیت خودشو نشون میده.