چرا زندگی از فرسنگها سقوط کرده روی سینه ام که اینقدر بی تابم و به سکون دچار؟

چرا حرفهایم تکراریند و من هنوز نگفته ام شان؟

چرا می ترسم با خودم تنها باشم؟

چرا هر چه از خودم فرار می کنم گم نمی شوم؟

چرا هر چه می دوم باز جا می مانم از خودم؟

چرا اینقدر دلم گرفته از خودم ؟

چرا؟...

/ 10 نظر / 3 بازدید
مصطفی

شاید دل هوشمند باید که به دلبری سپاری، که چو قبله ایت باشد به از آنکه خود پرستی اینطوری راحت تر میتونی از خودت فرار کنی

Aries Pisces

سلام...ممنون که آمده بوديد در مورد عکسها به نظر می رسه که توی شهرهای مختلف و حتی ISPهای مختلف یک شهر بر سر فیلترینگ www.flickr.com اختلاف نظر وجود داره!!

Aries Pisces

اینها چراهای روزهای طولانی بی جواب...

کاکتوس

چرا جواب همشو خودت ميدونی ولی سوال ميکنی ؟ چرا ؟

ميو

تو چرا اون روز دلت گرفته بوده؟ مگه ذوق اون شبو نداشتی؟ به نظرم الان وقت بهتريه واسه دل گرفتن. من که الان حالم بده. همه چيزای خوب تموم شده انگار. خيلی خوش گذشت و من الان ناراحتم حسابی.

زی زی

چرا؟

عطيه

_ چرا گرفته دلت ؟ مثل آن که تنهایی _ ... چقدر هم تنها!! _ گمان کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی؟! _ ... دچار یعنی؟!000 _ ...عاشق! _ ... و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهیِ کوچک دچارِ آبیِ بی کرانِ دریا باشد!... ... گاهی اين حس ... خواسته و ناخواسته مياد سراغ آدم... فکر کنم که بايد تحمل کنی تا بگذره...

شيرين

میدونی به خاطر همون حرفاییه که نگفتی ضمنا پست قبلیت واقعا قشنگ بود. البته مثل همه پست های وبلاگت

ساروی کيجا

عزيزم بيا درباره‌ی عروسی نوشتم بخون دلت وا شه .. البته اگه بيشتر دلت گرفت تقصير من نيست‌ها ..