1- بیرون دارد شر و شر باران می بارد و باعث می شود که من هیچ حوصله خانه رفتن نداشته باشم. کمی از قرمه سبزی ظهر توی یخچال دانشکده مانده که منتظرم اچ از اتاق استادش نجات پیدا کند بیاید با هم بخوریمش. امروز به اندازه یک کارگر واقعی توی آزمایشگاه حمالی کردم وقتی تمام شد احساس آنروزهای بچگی را داشتم که اتاقم را مرتب می کردم و بعد تک تک اعضا خانواده را می آوردم تا نتیجه کارم را بهشان نشان دهم. استادم و همکارم ولی هنوز از تعطیلات برنگشته اند که نتیجه کارم را ببینند.

2- آخر هفته رفتیم شهربازی کپنهاک. مطمئن بودم که هیچ چیزی سوار نخواهم شد. فقط می خواستیم نگاهی بیندازیم و برگردیم. بچه که بودم شهربازی رفتن برایم معجونی از خوشبختی غمناکی بود که آنروزها داشتم. پدرم در حالیکه مادرم را روی ویلچر حرکت میداد مرا به شهربازی می برد و من به این دلیل خیلی احساس خوشبختی می کردم. چون می دانستم که چه راحت بوده برای پدرم که مرا به شهربازی نبرد وقتی کمرش زیر بار غم خم شده. و این در اوج غمناکی اش خوشحالم می کرد. بعد من تنها سوار چرخ فلک بزرگی می شدم که خانواده های شاد توییش می خندیدند. نمی ترسیدم؟ نمی دانم شاید بخودم اجازه نمی دادم. باید نهایت استفاده را از شادی که نصیبم شده بود می کردم. ترس باید می ماند برای بعد. برای وقتی بزرگ شدم. اما اینبار که پایم توی شهربازی گذاشتم احساس رهایی خاصی داشتم. می دانستم اگر سوار چرخ وفلک بشوم کسی را آن پایین با غصه هایش تنها نگذاشته ام. می دانستم شادی ام از وسط یک عالمه غم بسراغم نیامده. دست دختر کوچک درونم را گرفتم و نشاندمش روی صندلی چرخ و فلک. آن بالاها گذاشتم هرچقدر دلش می خواهد جیغ بزند بدون اینکه نگران غمهای روی زمین باشد.

/ 3 نظر / 9 بازدید
sam

قربونش برم. بوس زیاد

زندان آسمان

[ماچ]