بعضی روزا وقتی با زنگ ساعت چشمامو باز می کنم از فکر کارهای تکراری که باید بکنم

یه جوری حالم گرفته می شه و یه غم بزرگ و گذرا به سرغم می آد. همونجور که دراز

کشیدم تو رخنخواب به همه کارهای معمولی فکر می کنم که باید انجام بدم مثل

هر روز.روشن کردن چای ساز. تست کردن نون. لقمه گرفتن. ریختن شکر توی لیوانهای

چای و ....بعد بلند می شم دست و صورتم رو می شورم و همه اون کارها رو انجام می

دم مثل هرروز.  و بعد کم کم حالم بهتر میشه. و می شینم پای درسم.

با همه اینها احساس می کنم حداقل برای مدتی به این آرامش و سکون نیاز دارم.

به یه زندگی روتین و کم دغدغه.

هر روز تا ساعت 12 زبان می خونم. و چون خیلی به امتحانی که قراره بدم فکر نمی کنم

از خوندنش لذت می برم. لازم نیست برای خودم خط ونشون بکشم چون با علاقه دارم

می خونم.

با این وجود بعضی روزا یهو به پوچی می رسم. یا خودمو سرزنش می کنم یا با دیگران

مقایسه می کنم.

هر روز ساعت 12 یک عالمه لباس می پوشم و می رم کلاس. پاییز اینجا هرچند از نظر

سردی بیشتر به زمستون می مونه ولی بی نهایت زیباست. راهی که من با دوچرخه از

خونه تا کلاس می رم واقعا پر از طبیعته.پر ازبرگهای زرد و قرمز و نارنجی.

دلم برای خیلی چیزا تنگه برای خیلی ها. هنوز خیلی با اون چیزی که دلم می خواد

باشم فاصله دارم. هنوز خیلی کتابها هست که باید بخونم و خیلی کارها هست که باید

بکنم . ولی با همه اینها احساس خوبی دارم.و دلم می خواد فعلا زندگی همینجوری

باشه. معمولی و آروم.

همین.

 

/ 6 نظر / 6 بازدید
مانلي

منم نسبت به وبلاگم همین حالت رو دارم که تو داری و موندم چه کنم..تازه من دو تا مشکل خاص هم دارم باهاش. امیدوارم پاییز خوبی داشته باشی.[لبخند][ماچ]

ماهی

زیبایی راههای هر روزه که از توی شهره اما به بکری دهاته توی پاییز مخصوصا . لذتش رو ببر چیزی که من تا کانادا نیومدم ندیده بودمش

لکاته

تق تق!در نتیجه منم مشتری جدید هستم!ولی جاودانگی رو نصفه ول کردم,ولی بلاخره میخونمش[نیشخند] از آشنایی با شما هم خوشوقتم

استوانه

بعضی وقتها حرف دلت رو خیلی زیبا و ساده میگی اما بعضی وقتا هم نه. به هر حال این متنت رو خیلی حال کردم باش. راستی بی ذوق لااقل یه عکس از اون مسیر بینهایت زیبات برامون بگذار.

یلدا

همیشه خوش باشی عزیزم.... .. گاهی می نویسم اگر دوست داشتی بیا....