هزیان نامه

برای سومین بار از شروع پاییز سرما خورده ام. بدن درد و لرز از صبح در یک نمودار افزایشی بهم حمله کرده. آمده ام خانه، گرمترین لباسهایم را بعلاوه کلاه و جوراب پشمی پوشیده ام و چپیده ام زیر دو تا لحاف. تب دارم و از شدت بدن درد خوابم نمی برد. مسکن لامصب هم اثر نکرده بعد از یک ساعت. کتاب " خانم دلوی" را که در دست خواندن دارم برمیدارم. بخشی از گرمایی که زیر لحاف ذخیره کرده ام را به جلد یخ کرده کتاب منتقل می کنم. ولی میارزد. این کتاب خود زندگی است اصلا. انگار همه چیز توی ذهن من اتفاق می افتد. تویش حل می شوم. اصلا دلم نمی آید تمامش کنم. ذره ذره می خوانمش. مزه مزه اش می کنم. همینطور که می خوانم میرسم به اسم یکی از شخصیت ها که "دیزی" است. به طرز احمقانه ای یاد دیزی می افتم. بله همان آبگوشت خودمان. دلم ضعف میزود، بزاق دهانم ترشح می شود، شکمم به قور قور می افتد. زنگی گاهی همینقدر مضحک می شود. در خالیکه مغروق یک کتاب خیلی شدید هستی یکهو آن ور احمقانه وجودت دیزی می خواهد. وبرایش هیچ چیز بجز دیزی به معنای آبگوشت مهم نیست. نمی توانم به خواندن ادامه بدهم. کتاب را میبندم. سعی می کنم بخوابم. نمی شود.سیکل معیوب فکرهای مختلف نمی گذارند خودم را به منگی تب بسپارم. تصمیم می گیرم بنویسمشان بلکه ولم کنند. به سختی از زیر لحاف در می آیم. می دانم همه زحمتی که برای گرم کردن فضای خوابم کشیده ام هدر می رود. سیستم گرمایشی اینجا یک چیز خیالی است. یعنی خبری از آن داغی شوفاژ و هرمش(حرم؟) نیست. دروغی است که باید باورش کنی که بله نگران نباش این شوفاژ دارد به طرز رازآلودی خانه را گرم می کند. داشتم می گفتم پاهای مبارکم را روی کفپوش یخ اتاق می گذارم و می روم یک کاغذ و مداد بیاورم که بنویسم.حوصله قیژ قیژ فن خراب شده لپتاپ راندارم. همه خانه را زیر و رو می کنم. کاغذ پیدا نمی شود. همه زندگی کاغذیم توی دانشگاه است. حتی دفتری که گاهی توش چرت و پرتهای منتشر نشدنی م را می نویسم. خلاصه که میروم سراغ قفسه کتابها. لابلای دفترچه های سیمی زبان سوئدی و لغتهای آیلتس دفترچه نتهای فلسفه را پیدا می کنم. آن وقتها که توی نشست های آموزشی فلسفی که گاه گدار توی دانشگاه تهران یا خانه هنرمندان برگزار می شد شرکت می کردم، آن وقتها که نظریه های مختلف را می خواندم و نت بر می داشتم... نصف دفترچه خالی است. جا دارد برای نوشتن اراجیف من. بعدا کاغذ نوشته هایم را جدا می کنم که ماندگار نشود توی دفتر فلسفه. برمیگردم توی تخت. بالش را میگذارم پشتم صفحه سفید کاغذ. فکرهایم که دارند توی هم میپیچند. چنگ می زنند به دلم. سعی می کنم گیرشان بیاندازم. بریزمشان توی مداد. بنشانمشان روی کاغذ. نمی آیند. بهم دهن کجی میکنند. فکرهای من که موجودیت مستقل پیدا  کرده اند. و با لبخند مزبوحانه بهم خیره نگاه می کنند. آنقدر نگاه می کنند که رویم را برمیگردانم. دفترچه  را می بندم. تسلیمشان می شوم. تسلیم فکرهایم و تب که با هم دست به یکی کرده اند که نابودم کنند.

/ 12 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمانه

مواظب خودت باش.سوپ و لبو هم درست کن بخور!

هاجی

ضعیف شدی[بغل]

نازنين

خوس به حالت که وقت کتاب خوندن داری من جات بودم با یه ذره تلقین حال خودمو جا میاوردم!من آپم

ریحانه

مبادا خبر بدی که ازون بالا کفتر میایه. ها؟ها؟ها؟

خانم بزرگ

چه دلم خواست منم نصفه شبی دیزی با ترشی ... امیدوارم زوتر خوب بشی بتونی درست کنی با حوصله برای خودت

زندان آسمان

آذر شده .کی میای؟

marco

yadame yebar behem Qol dadi az Xoshi hayat ham benvisi....yadat raft gooia...