با هزار تا شوق و ذوق میگم: بیا با هم بریم ولیعصر قدم بزنیم؛ کتاب ببینیم ( آخه اونجا یه کتاب

فروشی خیلی خوب داره) همو نجا هم یه چیزی می خوریم.

میگه: باشه. تو بی خیال شو؛ من برات حلیم می خرم!

پ.ن. یعنی من اینقدر شکمو ام؟

/ 10 نظر / 3 بازدید
کر

آخ گفتی چقدر هوس حليم کردم...

کاکتوس

شايد خيلی کتاب ميخونی !!! طرف حرصش گرفته !!! گفته بهش حليم بدم از پا بيفته !!!

مصطفی

نه بابا، مسأله شکمویی تو نیست، مسأله سختی قدم زدن و تنبلیه

مرجان

چه بی احساس بوده!

آلبالو

نه تو شکمو نبودی . يعنی فاصله ی فکری و روشهای کیف کردنتون از زمين تا آسمانه . مثل فاصله ی حليم خوردن با کتاب خوندن

mahi

هاها . خيلی خوب دست به سرت کرده ها.

ساروی کيجا

عزيزم ديدی باز اشتباه کردی . من شنبه آپ کردم ، اون هم چقذه طولانی ...

عطيه

نه عزيزيم تو شکمو نيستی...ولی قبول کن که آقايون اصلاْ به رمانتيکی دخترها نيستند...البته کتاب ديدن رمانتيک نيست ولی خوب نسبت به خوردن حليم رمانتيک حساب می شه ديگه! بابا حق بده ديگه!

گلناز

خانم کتابو بيخيال ....شکمو بچسب...........