ساعت که شد هفت و بیست دقیقه معلم ولمان کرد که برویم بریک. سرم از شدت گرسنگی درد می کرد. توی کیفم فقط هفت کرون سکه داشتم. یک چاکلت بال خریدم. برگشتم توی کلاس. دختر چینی فقط برای اینکه چیزی گفته باشد گفت سام تینگ سوییت؟ گفتم من از چیزهای سوییت متنفرم ولی الان احساس ضعف دارم و چاره ای ندارم. زن اعلام کننده وجودم احساس رضایت کرد. انگار که متنفر بودن از چیزهای شیرین نشانه خیلی کول بودن باشد. انگار که کسی که از چیزهای شیرین متنفر است آدم تلخی است. آدم قویی است. آدمی است که من نیستم. دختر چینی به کف پایش هم نگرفت که من از چیزهای شیرین متنفرم. آدمها بهم می گویند تو تکلیفت با خودت مشخص است. راجع به بیشتر چیزها می دانی موضعت چیست. می دانی که از فلان چیز متنفری و با فلان چیز حال می کنی. من ولی می دانم که تکلیفم با مهمترین و حیاتی ترین چیزهایی که باید معلوم نیست. زن اعلام کننده درون من همه این چیزها را در واقع  برای خودش اعلام می کند. می خواهد پایش را روی زمین سفت کند. می خواهد به اندازه کافی مشخصات داشته باشد که بتواند خودش را تعریف کند. زن درون من مدتی است احساس می کند توی هوا معلق است. همه جهان اطرافش به مفاهیم مجرد درک نشدنی تبدیل شده اند که بهش احساس ناامنی می دهند. انگار که روی صندلی سینما نشسته و دارد از پشت عینک تصاویر سه بعدی شده می بیند. انگار که تمام آنچه که جلوی چشمش دارد اتفاق می افتد دروغی باشد که با عینک سه بعدی شکل واقعیت به خودش گرفته. زن درون من به چیزهای ساده چنگ می زند که باور کند همه چیز واقعی است. زن درون من سعی می کند تکلیفش را با چیزهای شیرین و بازی گلف و فیلمهای اکشن مشخص می کند چون نمی داند تکلیفش با خودش چیست. چون نمی داند از زندگی چه می خواهد. چون نمی داند باید چکار کند که احساس بهتری داشته باشد. زن درون من وقتی می خواهد در مورد چیزهای مهم حرف بزند صدایش می لرزد. اطمینانش را از دست داده است و به جایش با اطمینان راجع به چیزهایی حرف میزند که هیچ اهمیتی ندارند. که قابل قضاوت نیستند. آدمها نمی توانند تو را بخاطر اینکه از گلف متنفری قضاوت کنند. نمی توانند به تو ثابت کنند که اشتباهی از چیزی متنفر شده ای. نمی توانند چیزی به جمله ات اضافه یا ازش کم کنند. و این همه مثل مخدری است که زن درون من را از واقعیتهای دست نیافتنی بی نیاز می کند.

/ 12 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ریحانه

bavar kon hamintori kheili khube. dust dashti taklifet ba hameye chizaye asasiye zendegi moshakhas bashe va yeho bebini ke az hameye chizaei ke dari motanaferio asheghe chizaei hasti ke nadari?

هاج

زندگی شاید همین باشد... اینقدر به خودت گیر نده دخترم! هرسال گیر تر هم میشی!!!

شیوا

زن درونت تا به حال به ات نگفته خیلی قشنگ می نویسی محکم منسجم و تمیز؟ ...زن درونم به من می گه تو باید یه روزی هم که شده نویسنده شی عزیزم ...

نازنین

نمی دونم زن درون تو چه جور دختری بوده در گذشته ولی می دونم که با دختر درون من فاصله داشته چون دختر درون من وضعیتش مثل زن درون توئه در ابعاد یه دختر 16 ساله. که نمی دونم چه جور زنی خواهد شد چون بعد گذر از تنگه ی بلوغ آدم با وجودی در درونش بر خورد می کنه که قبلا چیز دیگه ای بوده احتمالا مثل تو وگرنه کلا این فسلفم اشتباهه.آپم.

باران جون ذهنت حسابی داره خارجی میشه. تو فارسی می گفتیم " ساعت که هفت و بیست دقیقه شد.." گمانم[شوخی]

پگاه

اااااا اون پایینی من بودم

طه

سلام منم این سوال واسم مطرح بود. حالا که می بینم یکی دیگه هم مثل منه احساس بهتری دارم. احساس می کنم این طبیعیه که آدم گاهی ندونه چی کار کنه. حالا اینکه بتونم واسه خودم مشخصات بیشتری جمع کنم واسه اینکه به دیگران بگم چه فایده ای واسه خودت داره؟ اینکه پاتو رو زمین سفت کنی به چه دردی می خوره؟ که دیگه ثابت بشی؟ که دیگه هیچ تغییری نکنی؟ به نظرم حالا می یاد که خوبه این حالی به حالی شدن. اگه بدونی همه چیزو دیگه تا آخر عمرت ثابت می مونی مثل مرداب می گندی. ولی اگه هر لحظه جاری باشی و به حالی باشی که اون لحظه میخواد، اون وقته که مثل رودخونه جاری می شی و می ریزی به اقیانوس. اون وقت همیشه خوشحالی. هه هه به نظرم همه چیز خوب می یاد حالا. هه هه. زندگی همینه. گاهی نمی دونی چی کار کنی. گاهی می دونی. بیا شادی کنیم

زندان آسمان

وووی ی ی ی!تو رو خدا به زن درونت بگو اینقدر شبیه میلان کوندرا نشه[زبان]-از ترس جونم این اسمایلی رو گذاشتم حقش یکی دیگه بود[نیشخند]-

نازنین

میشه دیگه آپ کنی؟[نگران]من آپم.

زندان آسمان

رفتم اون سایت رو دیدم فقط بلیط های سپتامبرش اون قیمت واسه بقیه ماه ها مثلاً آوریل و ... قیمت هاش در حدود 800 -900 دلاره چرا اونوقت؟ خبر خاصیه توی بهار ؟ چرا باید قیمت ها اینقدر تغییر کنه در حالیکه خب مسافرت توی تابستون خیلی بهتره. اگه می دونی بهم بگو[گل]