تولد نوشت با تاخیر...

ساعت 3 بعد از ظهر

امروز روز تولدمه و من توی اتاقم توی دانشگاه نشستم و دارم اینا رو توی یک سررسید می نویسم چون برچسب فارسی روی لپتاپم ندارم و نمی تونم تایپ کنم. حوصله سعی کردن هم ندارم. از اینکه چیزایی که توی مغزم هستند رو باید به سختی روی کیبورد پیدا کنم و آخرش هم کلی کلمه های بیربط توی نوشته ام باشه بدم می آد.

امروز روز تولدمه و من ساعت 6 تا 8 شب امتحان زبان سوئدی دارم. بعد این امتحان مهمتر از یک امتحان زبان ساده است. در واقع اسمش هست امتحان ملی زبان سوئدی یا یه همچین چیزی. و من همه دیروز و امروز رو دارم می خونم. این زبان سوئدی هم داستانی شده واسه من که احتمالا بعدا در موردش می نویسم. ولی الان قصدم این بود که بگم این امتحان باعث شده من همه امروز رو توی این اتاق باشم و بعدش هم باید رکاب زنان برم امتحان بدم و بعدش هم لابد خسته و کوفته و امتحان خراب کرده، تولد گرامی مو جشن بگیرم.

از صبح چندین تا تلفن و بیشتر از اون مسیج و ایمیل توی فیسبوک و اینا داشتم و دو تا پست اختصاصی هم برام در دوتا وبلاگ نوشته شده که خیلی خوشحالم و همش بخودم می گم اگه همه اینا نبودن، اگه همه این دوستا نبودن من می خواستم با تنهایی اینجا چیکار کنم. یا اصلا با تنهایی هرجا. تنهایی که به جا ربط نداره.

بهرحال الان که هستن و من خوشحالم و بجز اون خوشحالم که قبل از تولدم تکلیفم برای 4 سال آینده مشخص شد و الان لازم نیست عزا بگیرم که  در " آخرین سال دهه سوم زندگی گهربارم" می خوام چه غلطی بکنم. گیریم که بعدا معلوم بشه که این تکلیف مشخص شده هم غلطی بیش نبوده. ولی فعلا که معلوم نشده. فقط من ترجیح می دادم پارسال جزء آرزوهای روز تولدم این هم بود که مثلا من باید تا سال دیگه دکترا رو شرو کنم. و در اون صورت الان احساس موفقیت و به هدف رسیدگی حاد می کردم. که خب نمی کنم.

امروز بعد از دو هفته کمی آفتاب در این آسمان لعنتی پیدا شده و من اینو هدیه ای از طرف هوای سوئد برای تولدم بحساب می آرم هرچند که استفاده چندانی هنوز ازش نکردم. اگه موفق بشم خودمو از جام بلند کنم، اول می رم دستشویی و بعدش هم می رم مرکز شهر تا قبل از امتحان کمی قدم بزنم و مغازه گردی کنم....

ساعت 8 شب

بالاخره رفتم مرکز شهر و برای خودم یک کلاه خریدم، مشکی سنگشور. بهم می آد. همونجا توی مغازه برچسبشو کندم و گذاشتم سرم و بعدش رفتم امتحان دادم. و الان می تونم کمی تولدبازی کنم.

ساعت 11 شب

ساعت 10 که از رستوران اومدیم بیرون هوا هنوز روشن بود. و به این ترتیب من طولانی ترین روز تولدمو تجربه کردم.

ساعت 12 شب

کادوی تولد بطور صددرصد سورپریزانه دیوانه کننده ای یک دوربین عکاسی حرفه ای هدیه گرفتم. باورم نمی شه و خوشحالم.

 

نتیجه گیری: من با یک کلاه و یک دوربین عکاسی با خوشحالی به 30 سالگی وارد شدم.

 

/ 10 نظر / 4 بازدید
الELMIRA

عکس بگیر با کلاهت برام بگیر بفرست...

پگاه

خب این هم دومین تیریک آخرین سال دهه ی بیستت از طرف من[گل][گل] توی فیس بوکت نیستن والا بیشتر میشد. امروز فهمیدم هنوز هم اعداد توی ذهنم میمونه مث تولد تو . جالبه نه؟ دوربینت مبازک باشه خیلی زیاد. اینجا هم هوا زیاد روشنه . تا 9 . [لبخند]

شیوا

هورا تولدت مبارک ...عزیزم ...[بغل][گل]

ماهی

تصحیح می کنم 29 سالگی :ى

عطیه

تولدت مبارک خانومی... چه تولد سورپرایزانه ای! اولش فکر میکردی روز سختی باشه ولی خدا رو شکر که آخرش با حس خیلی خوبی تموم شد...

زندان آسمان

واو دوربین حرفه ای ! حالا مال ما حرفه ای تره یا تو ؟ مبارکت باشه عزیزم !ودست آقای همسر هم درد نکنه بابت سورپرایز.همیشه خوش باشید[گل]

زندان آسمان

بمیری اگه عکس کلاهی برای کسی بفرستی وبرای من نه[متفکر]

کویر

سلام تولدت مبارک[گل] راستی تولدت مبارک به زبان سوئدی چی میشه؟ [چشمک]