از رفتارم با وبلاگم خوشم نمی آد. از نحوه نوشتنم. از خود سانسوری راضی نیستم.

و فکر می کنم مشکل فقط خود سانسوری نیست. همیشه یه قسمتهایی از زندگی و

احساس آدم هست که میشه راجع بهش حرف زد، نوشت و بعدش حس بهتری داشت.

حداقل من اینطورم. ولی حالا از این سندرمی که دچارش شدم خوشم نمی آد. اینکه

هیچ موضوعی به نظرم ارزش نوشتن نداره. اینکه هربار می آم که چیزی بنویسم همه

کلمه و جمله ها و فکرها به نظرم پوچ می آد. اگه با این وضع راحت بودم، اگه یک عالمه

دوست اینجا داشتم که حسهامو و حرفهامو باهاشون شر کنم اصلا مهم نبود. خب

بدون نوشتن هم آدم می تونه شاد باشه. ولی اینطور نیست. من اینطوری راضی

نیستم. من دلم می خواد بنویسم. دلم می خواد از هر موضوع بی ارزش و روزمره

ای بنویسم. من تازگی ها از روزمره ها لذت می برم. دلم می خواد بنویسمشون

من دلم می خواد فکر نکنم هیچ چیز برای نوشتن جالب نیست. من یک عالمه حرف

برای گفتن دارم. باید بنویسمشون.

زندگی همینه. دغدغه های آدم همیشه پیچیده و مرموز نیست. گاهی آدم از کشف یک

نوع پنیر جدید و خوشمزه خوشحاله و گاهی از اینکه غذای اختراعی اش بدمزه از آب

دراومده نارحت.

اینها همه اون چیزایی اند که زندگی رو تشکیل میدند به معنای واقعی کلمه.

 اگه آدم از اینا ننویسه، اگه همش دنبال چیزای دیگه ای باشه، اگه حسها و اتفاقات

روزمره رو بذاره کنار، نادیده بگیره، چی از زندگی اش میمونه؟

نه جدا؟

/ 13 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عطیه

من که اصلا وبلاگ مینویسم چون دوست دارم فقط توش پرحرفی کنم و از روزمرگیهام بنویسم... چرا فکر میکنی اگه روزمرگی رو بنویسی مشکلی هست! چرا اینا رو سانسور کنی؟ اصلا مگه زندگی چیزی جز روزمرگیهاست؟!

پگاه

باران جان مال هواست من هم دقیقا اینطوری شدم. ولی خود سانسوری را منم دارم شاید واسه اینه که هر کسی یه نظری میده گاهی کمی ناراحتی طوری رفتار می کنن انگار چی شده یادمه چند سال پیش به متن نوشته بودم که میگفتم توش مانده بودم چی خونم کم شده و رسیده بودم به اینکه خیلی وقته خطاطی نکردم ملت برداشتشون عشق ناکام بود حتی بعضی که آشناتر بودن واسم اف میذاشتن... یه بار هم از عرف بد گفتم ولی برداشت ها با هدف کاملا متفاوت بود . با اینکه نظرات ظاهرا توی نوشتم تاثیر نداره وبی انگار در درازمدت این طوری میشه البته مشکل اخلاق گند خودم و توداریم هم هست زیاد خوشم نمیاد همه عالم زند گیم را بدونن. از طرفی هم عاشق ارتیاط رسانه ایم اونوقت نتیجه اش میشه وبلاگ من.

شیوا

امروز با این نیت کلیک کردم رو کوبه که اگه باز هم ننوشتی به ا ت بگم بیشتر بنویسی از سوئد از شهری که توش هستی از قوانینی که می تونه برامون جالب باشه ...از آدم های جدیدی که می بینی ... من که روزمرگی نوشتن شعارمه و همه زندگی به نظرم تشکیل شده از همین لحظه های ساده اما عمیق

لولی

نباید راجع بهش حتی حرف بزنی باران، فقط عمل کن. عمل به همه اون چیزهایی که دلت می خواد. بدون سنجیدن و بالا پایین کردن. اگه از روزمره های زندگیت که میشه ۹۹ درصدش، نخوای لذت ببری، از تک تکشون، از چی می خوای ببری؟ وقتی هم که خودت به خودت حق بدی که ازشون لذت ببری، می یای اینجا درباره شون با خیال راحت می نویسی. [ماچ]

زندان آسمان

یک عالمه برات توضیحات روشنگرانه نوشتم که پرید به این نتیجه رسیدم باید حضوری با هم حرف بزنیم یا بیا یا برام دعوتنامه بفرست[زبان]

سمیرا

چه جالب ........... این دغدغه منم بود ، ولی‌ بعد تصمیم گرفتم فقط با توجه به احساسم و اونچه قلبم میگه ، بنویسم . به یه جای خلوت هم اسباب کشی‌ کردم که مطمئن باشم فقط دوستام نوشته هامو می‌خونن راستی‌ با کمی‌ تأخیر کار جدید هم مبارک[لبخند][گل]

آرامش

سلام .فکر اینو نمیکنی من به شخصه از بس دلتنگم دارم دیوانه میشم.خوشحالم رفتی واسه دکترا ولی بعضی وقتها ته دلم میگم کاش نمیرفتی تا بیشتر میدیدمت.شاد باشی.من همیشه به یادتم[گل][ماچ] دوست دارم

زندان آسمان

خصوصی

پگاه

تولدت مبارک خانم[گل]

آوامین

[گل]کار جدید مبارک باران جان ... روزمره نویسی خوبه ...هر جوری دوست داری بنویس...هر چی که میخوای ...منم خیلی مواقع ایننجوری میشم ...