آدمی درون من هست که تمام کارهایی که من دوست دارم را انجام می دهد. همینجور که من توی رختخواب توان مواجه شدن با صبح را ندارم، او لباس دو می پوشد می رود نیم ساعت می دود، برمیگردد، دوش می گیرد، چای دم می کند. همینطور که آهنگی را زمزمه می کند به کارهای روزش فکر می کند، صبحانه می خورد، لباس می پوشد... من همانجا دارم با خودم، با بغض توی گلویم می جنگم و با حسرت به او که اینقدر سرشار از زندگی است نگاه می کنم.

من که نشسته ام پشت میزم و زل زده م به کوه مقاله های نخوانده، او دارد نت برمیدارد از چیزهایی که می خواند. ایده هابه مغزش سرازیر می شوند. می نویسدشان توی دفترچه سیمی. دفترچه من؟ پر از شکلهای بی معنی تو در توست.

من که آچار بدست توی آزمایشگاه خیره شده ام به سیستمی که کار نمی کند، او راه حلهای مختلف را امتحان می کند. اینقدر پافشاری می کند تا سیستم به کار بیفتد. من؟ حسرت می خورم.

من که پشت به فردا نشسته ام به تمام چیزهایی که بوده ام فکر می کنم او پشت به من می دود، دور می شود. او و تمام چیزهایی که من می توانم باشم...

/ 3 نظر / 9 بازدید
زندان آسمان

ایده آلی گرایی مزخرفی که نمی دونم از کدوم گوری اومده توی مغزمون گند زده به زندگیه .حتی نمی ذاره از اینی که هستی هم لذت ببری[عصبانی]

rayhaneh

nemidunam chera? vali motmaenam ma adam nemishim

نازنین

خیلی قشنگ انتخاب کلمه و جمله کردی اما فکر کنم یادت رفته یا حواست نیست که اون آدم درون خود توئه و قسمتی از وجودت که منتظره تو بخوای و اون کنترل تو رو به دست بگیره تا با هم از اون چیزی که نمی خوای باشی دور شین.[لبخند]