دیروز کلاس زبان نرفتم. نشستم خانه که یکسری کار عقب افتاده دد لاین دار را تمام کنم

و فقط پازل درست کردم. نتیجه اینکه خبردار نشدم که امروز کلاس زبان تشکیل نمی شود

و بیخود توی این هوای وحشی از خانه گرم و نرم بیرون رفتم. توی راه برگشت که از کنار

مغازه ها و کافه ها رد می شدم دلم عجیب داشتن کسی را خواست که همین نزدیکی

باشد و بهش زنگ بزنم و با هم توی یکی از این کافه ها بنشینیم و حرف بزنیم و قهوه

بخوریم و باز دلم گرفت و تنگ شد. رویم را از شیشهای بخار گرفته کافه ها برگرداندم ،

قدم هایم را تند تر کردم و خودم را به اتوبوس رساندم.

/ 20 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مانلی

[ماچ][قلب]

سمیرا

آخی ، کاش من نزدیکت بودم ، باهم میرفتیم کافه میخوردیم و غیبت میکردیم [چشمک][لبخند]

آوامین

توی غربت هم نباشی خیلی موقع ها همچین حسی رو تجربه میکنی ...خوبی باران ؟[گل]

سرو

دل تنگی خیلی بده خیلی

زندان آسمان

تنها دوستی که من بعد از اینکه می بینمش وباهاش حرف می زنم تا مدتها سبک وخوشحالم تو هستی.جای تو و اون کافه هه حسابی خالیه[زبان]

ریحانه

دیروز سمیه ملک پیش من بود. از عروسیم ندیده بودمش. گاهی هیچ کس بهت به اندازه یه دوست خوب نزدیک نیست. میل بزن بگو دقیقا کی میای

عطیه

من اگه بیام اونور همه روزام اینجوری میشه...دلتنگ دلتنگ... جنبه ندارم دیگه!

استوانه

مطمئن باش چون اون نفر رو نداشتی دلت براش تنگ شد. آدمیزاده دیگه

مارکو

خیلی مخلصیم آبجی!!!![گاوچران]

مارکو

الان یه هفتست که دیروزش کلاس زبان نرفتیا! حواست باشه غیبتات داره زیاد میشه![شوخی]