روزمره شدن زندگی چیزیه که هر چقدر هم حواست باشه باز هم دچارش میشی.

 

حتی اگه خودت هم بخوای،  ملزومات اجتماعی زندگی  تو رو به سمت نظمی

 

میبره که بخش زیادی از زندگی رو در بر میگیره.

 

مثلا هر روز ناچاری سر ساعت معینی بیدار شی که سر ساعت  معینی سر کار

 

باشی؛  برای رسیدن به محل کارت ناچاری از خیابونهای ثابتی رد بشی؛  با

 

آدمهای ثابتی برخورد داری؛ حتی بیشتر وقتها مجبوری کارهای ثابتی رو انجام

 

بدی. اگه  از دیدگاه فردی به این نظم نگاه کنی میبینی که  کلمه روزمرگی برای

 

توصیفش مناسب تره . 

شاید بشه با تغییر بقیه ساعات زندگی که زیاد گرفتار نظم بیرونی نیست؛  از این

 

 نوع روز مرگی تا حدی فرار کرد. ولی واقعیت اینه که این کار خیلی سختتر از اونیه

 

 که به نظر میاد. چون ما هم ناخودآگاه نسبت به یکنواختی زندگی دارای اینرسی

 

هستیم و انرژی زیادی لازمه که به اون غلبه کنیم. حتی خیلی وقتها ممکنه از این

 

 روزمرگی لذت ببریم و حتی یه اتفاق غیر معمول ممکنه آرامش ما رو مختل کنه.

 

اما به نظر من یک نوع دیگه از روز مرگی وجود داره که خیلی بدتر از نوع اوله و اون

 

 ((روزمرگی فکریه))...

 

اینکه آدم سطح فکرشو به اندازه روزمرگی زندگی پایین بیاره ... راجع به چیزهای

 

ثابتی فکر کنه ؛ از چیزهای ثابتی ناراحت یا خوشحال بشه و....  حتی خیلی وقتها

 

ما عشقمون رو هم توی این روزمرگی گم میکنیم و تا وقتی که اتفاق خاصی پیش

 

 نیاد یادمون میره که آدمهای اطرافمون چقدر برامون مهمند.هر چند که ما بخاطر

 

 نیازهامون مجبوریم توی جامعه زندگی کنیم و از نظمش  تبعیت کنیم؛ ولی

 

 فکر ما  تنها چیزیه که محدودیت پذیر نیست میتونه زندگی خیلی گسترده

 

 تری داشته باشه. با مسایل   خیلی ارزشمندتری  در ارتباط باشه و 

 

 آزادتر باشه...اگه اینکارو نکنی یه روز متوجه میشی که حتی مهمترین

 

 دغدغه های فکریت رو هم جامعه داره برات تعیین  میکنه و تو حتی یه فکر

 

مخصوص به خودت هم نداری.

 

من واقعا نمی دونم چطوری میشه کلا از روزمرگی فکری نجات پیدا کرد اما

 

میدونم  فکر کردن راجع به  خودت و محیط اطرافت میتونه شروع خوبی باشه.....

 

 اینطوری شاید از چیزهای بیشتری ناراحت بشی و یا حتی نتونی مثل گذشته

 

شادی های ساده و  همیشگی داشته باشی ولی حد اقل می تونی دلخوش

 

باشی که فکرت با بقیه آدمها متفاوته و شاید بتونی توی یکبار زندگیت

جنبه های بیشتری از دنیا رو درک کنی...

/ 8 نظر / 3 بازدید
کاکتوس

چقدر قشنگ گفتی ... اينرسی يکنواختگی ... تا حالا بهش فکر نکرده بودم ... ميشه جلوش رو گرفت ... ولی هميشه تغيير ترس داره ...

آلبالو

گر چه توصيف جالبی کردی ولی به نظر من اين نوشته پر از تناقصه. اتقاقا روزمرگی زمانی بيشتر حس ميشه که حتی بعد از پیش آمدن اتفاقات خاص باز هم اطرافيانمون رو فراموش ميکنيم . ولی گاهی حتی بدتر ميشه و تصور ميکنيم اطرافيانمون همه گوسفندن . این که به خودت و محیط اطراف خودت فکر کنی فراموشی بیشتر اطرافیان است . بعدش هم چه اصراری که فکرت از بقیه متفاوت باشه و از کجا میدونی که بقیه جنبه های بیشتری از زندگی رو درک نمیکنند و یا نکرده اند.....

ماهی

حالا چرا بايد وقتی هر روز کارهای يکنواختی انجام می دی به چیزای غیر یکنواخت فکر کنی که بیشتر باعث عذابت بشه. هیچ لزومی هم نداره که به قول آلبالو متفاوت فکر کردن از بقیه بهتر باشه.(کمی زدمت مگه نه.) .

سهیل

منم ناراحتم که کشفت نکرده بودم.ترست از روزمرگی خیلی جالبه! کاملاً درکش میکنم. تجربه کردمش. اما حواست باشه مثل من واسه فرار از روزمرگی دست به کاری نزنی که ...

زلال

شراب بايد خورد و در جوانی يک سايه راه بايد رفت... همين.

ميو

جالبه. چيزی که به ذهن منم رسيد بعد از خوندن اين پست اين بود که متفاوت بودن لزوما ارزش نيست. اما کلا با نجات از روزمرگی فکری موافقم. فقط نبايد فکر کرد که بقيه دچار روزمرگی اند.

کر ( البته نه کر هميشگی - کر فيلسوف)

آغاز راه فراموشی خود یا من است ... همان منی که در غوغای گرد و غبار خانمان براندازش ...تاريخ را به خاک و خون کشيده و مغرور و جاه طلب کشور گشائی کرده و آبادی های خرم را به ويرانه مبدل کرده ...پيداست که آغاز راه نميتواند باشد و اگر من حاکم وجود خاکی ام شود جز وحشت و ويرانی بر جای نخواهد گذاشت ولی گذر از من اغاز خوبی خواهد بود

زی زی

فکر کردن به برنامه های یکی دو سال آینده، و حتی دورتر هم می تونه لذت بخش باشه و آدم رو یه خورده از حال اون طرفتر ببره.