ساعت از 8.5 گذشته بود که رسیدم خانه. کیف و ساک وسایل شنا را انداختم همانجا توی راهرو. دلم می خواست خودم را هم می انداختم روی تخت. گرسنه ام بود ولی. از گرسنگی گذشته بود، سرم گیج می رفت. به خودم قول دادم که فقط سوسیس سرخ می کنم و بعد ولو می شوم. من همیشه در حق خودم بدقولم. به کودک بینوای درونم ظلم می کنم. بهش که قول می دهم توی چشمهاش نگاه نمی کنم. اینبار هم نکردم. از کشوی فریزر به جز سوسیس گوشت و لوبیا سبز هم درآوردم که برای فردا خوراک درست کنم. بعد همینجور که پیاز سرخ می کردم و هویج پوست می کندم. به کودک خسته ام یادآوری می کردم که چقدر اشتباه کرده امروز. چقدر ناتوان است از انجام همه کارهایی که ازش می خواهم. من داشتم ماهرانه غذا درست می کردم. و بیرحمانه داد می کشیدم سرش. صادقانه اگر بخواهم بگویم او تنها کسی است توی این دنیا که بدون ذره ای دلسوزی می توانم اینجور قضاوتش کنم.

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
فریدا

[گل]

فریدا

besyar ziba minevisi . kheyli mavaghe engar in man hastam ke harfhaye delamro minevisam.

عطیه

آخی! طفلی کودک درون...چه میکنی با این طفلی! ولی عوضش مزه غذای آماده شده یه کم دلخوری کودک درون رو کم نکرد آیا؟! یا میخواست با همون قابلمه بزنه تو سرت![نیشخند]

زندان آسمان

درکت می کنم شدید.منم دیروز که از ورزش برگشتم در حد مرگ خسته بودم وخوابم میومد .کمی دراز کشیدم ولی از گرسنگی وفکر اینکه الان شوشو هم برگرده گرسنه ست -نهار اداره افتضاح بود-خوابم نبرد.ولی کودک درون رو خیلی اذیت نکردم میگو و سیب زمینی سرخ کردم وچایی هم دم کردم وآوردم همین ولی ظرفهای نشسه بد جوری ذهن آدم رو مشغول می کنه[گل]