اینجا نشسته ام توی اتاق کودکی ام و گریه می کنم. بخاطر تمام روزهایی که اینجا

نبوده ام و بخاطر تمام روزهایی که نخواهم بود. بی صدا گریه می کنم مثل تمام

گریه های دخترک مدرسه ای که اینجا اتاقش بود روزی و روزی آرزو داشت اینجا نباشد.

 گریه می کنم مثل دخترک مدرسه ای، برای دخترک مدرسه ای. برای خودم. 

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیرا

آخی ...... چقدر خوب فهمیدمت . ولی‌ سعی کن از حال حسابی‌ لذت ببری که وقتی‌ برگشتی‌ افسوسش رو نخوری [ماچ][گل]

زهرا

درد مشترک... [ناراحت] غصه نخور، شاید یه روز بشه برگشت و آرزوی نرفتن داشت و قدرشو هم دونست.

آوامین

آخی ...میشه تا حد زیادی درک کرد حست رو ...دلم گرفت برای همه ی آدمهای غریب...برای خودم ...برای تو ...برای همه ی اونهایی که الان در نقطه ی کودکی هستن و هنوز نمی دونن روزی حسرتش رو میخورن ... دیگه گریه نکن ؟خب ؟نبینم باران خانوم گریه کنه[ماچ]

شیما

گریه میکنم.... گریه می کنم.... برای همه ی انچه باید باشد و نیست...

فایی

چه حس عجیبیه!!! خوب درک کردم که چی داری میکشی ، اما گریه تنها کاریه که می شه کرد و حس کرد که خالی شدی

شیوا

عروسک من [سوال][ناراحت]

سوفی جان!

اااااااااااااااااااااااااااا...دختر کوچولو بزرگ شده دیگه

میو

کل زندگی یه تراژدی بزرگه که هیچ جوری هم نمیشه بی خیال یه ورش شد.