وقت هایی می توانم بنویسم که ارتباط افکار و احساست درونی ام از یک حد مشخصی کمتر است. من در واقع از مواجهه با خودم ترس دارم. و نوشتن وقتی در عمیقترین حسهای خودت شناوری چیزی نیست به جز مواجهه کامل با تمام خودت. قبل تر ها شعر مینوشتم. از عمیقترین احساساتم. مدتهاست شعر هم ننوشته ام. آدم نمی تواند همه حسهایش را شعر کند. آدم به جایی می رسد که نمی خواهد که نمی تواند با خودش مواجه شود. و شاید به همین دلیل است که من از تنهایی می ترسم. که همیشه آدمها را می خواهم که در زندگیم باشند که مطمئنم کنند. که آینه ام باشند. آدمها ولی نمی توانند آینه کسی باشند. برای همین است که من اینقدر سرگردانم. چون از خودم از بودن با خودم می ترسم، فرار می کنم با چشمان بسته به این امید که شاید روزی گم شدم. پیدا شدن محال است انگار.

/ 3 نظر / 3 بازدید
mahi

بعضی وقتها مجبور می شی با خودت روبرو بشی. چون تنها میشی. من نمی دونم چرا اینقدر احساسات من با تو همزمانه. من الان در دورانی هستم که دارم با این قضیه کنار میام. یا شاید بهتر بگم یاد می گیرم لذت ببرم. اگر یاد بگیری با خودت تنها باشی زندگی میشه خالی از سوء تفاهم. وقتی هم با بقیه هستی تصویری که خودت از خودت داری رو میدی به بقیه نه اینکه نسخه اونها بگیری . این رابطه هات رو هم لذت بخش تر می کنه. برای شروع هم میتونی یک دقیقه فقط به نفس کشیدن خودت توجه کنی. توچه هم نه اینکه بهش فکر کنی بلکه حسش کنی. یوگا خیلی خوبه برای این تمرین.

نازنین

منم باید به یه حدی از احساسات مطمئن برسم تا بتونم بنوسم احساساتی که مطمئنم بیانشون اذیتم نمی کنه وقتی احساساتم باهام دعوا می کنن نمی خوام بیانشون کنم چون دقیقا مثل تو از مواجهه باهاشون می ترسم چون اگه فرار نکنم ازشون شکست می خورم و کتک خواهم خورد.دیگه بهت اصرار نمی کنم گه بنویس باید نوشتنت بیاد مثل خودم[نیشخند]اما من عاشق تنها بودنم با خودم چون اونوقت مجبور نیستم با آدمایی که عصبانی و ناراحتم می کنن و فضای اطرافمو پر از حس معذب بودن می کنن سر و کله بزنم.

ریحانه

ومنبرعکسخیلی دوستدارمخودمووقتی فقط خودمم.وقتی که تایید نمیشم.اینکهوقتی تایید نمیشی بازمخودت باشیخیلی لذت بخشه.امتحان کن