بخشی از غربت زندگی در اینجا غریبگی با آدمهاست. توی کشور خودت که باشی آدمها

هرچند هم غریبه برایت آشنا هستند. توی خیابان که راه می روی، توی اتوبوس که

می نشینی، توی مغازه ها. آدمهای غریبه را می توانی بخوانی. می توانی مجسم کنی

دارند به چه چیزی فکر می کنند وقتی سرشان را می چسبانند به شیشه اتوبوس.

وقتی تند تند راه می روند و توی گوش موبایل فریاد می زنند. وقتی توی سالن آرایشگاه

ناخنهایشان را سوهان می کشند. اینجا ولی آدمها یک جوری برایت خالی اند. نه که

خودشان خالی باشند. تو نمی فهمیشان. تو نمی توانی درونشان را حدس بزنی.

حسی که زیرپوستشان جاری است را درک کنی. نمی توانند لجت را در بیاورند

یا حس تنفرت را بربیانگیزند یا یاد چیزی بیاندازندت.

انگار به دنیای دیگری تعلق دارند. تعلق داری. یک روز کامل را هم که توی خیابانها

و بین مردم پرسه زده باشی شب که به خانه می رسی هیچ چیزی از آدمها بیاد نداری.

تصویر هیچ لبخندی توی ذهنت نمانده. انگار تمام روز فقط خودت بوده ای. تنهای تنها.

خالی خالی.

/ 12 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یک روز به شیدایی..

آره واقعاً. حالا بماند که این روزا تو وطن ِ خودمون هم غریبیم. ولی راس میگی. همینجوریه.

سمیرا

ولی میدونی هرچی بیشتر باهاشون ارتباط بگیری ، بیشتر حس میکنی که زیاد هم باهات فرقی ندارند ! فکر میکنم یه جورایی همه آدمها شبیه هم هستند ! ( البته از نظر من )

زندان آسمان

خب به تو چه مگه فضولی بدونی توی ذهن ملت چی می گذره؟یه کم خوددار باش مادر .اینقدر زود خوی وخصلت های ایرونیت رو رو نکن[ماچ]

سرو

شاید هم بعد از مدت دیگه اون طوری نباشند.. شاید باید یک اتفاقی بیفتد

عطیه

منم از ترس همین غربته که تا حالا نتونستم اینجا رو ول کنم... خیلی از غربتش میترسم...هرچند آدم کم کم به همه چیز عادت میکنه... حتی به غربت...

marco polo

شاید باید اینجوری بود! ماها بد عادت شدیم![گاوچران]

مهدي

امروز داشتم به آدمایی که از شیشه بیرون رو نگاه می‌کردم یکی یکی نگاه کردم و فکر کردم الان دارن به چی فکر می‌کنن. چقدر صورتشون غمزده و ناراحته. شایدم من اینجور حس می‌کردم...

یگانه *خواب گریز*

برای همینه که من هیچ وقت نمی تونم و نمی خوام به زندگی در غربت فکر کنم..