از روزی که با اچ زیر یک سقف زندگی میکنیم تا بحال نشده صبح وقت رفتنش من خواب باشم. بیشتر وقتها که هردو با هم می رفتیم بیرون. در دوره هایی هم که من توی خانه بوده ام. یا مثلا وقتی که سرباز بود و باید ساعت چهارصبح از خانه می رفت بیرون همراهش بیدار میشدم. دلم نمی خواست روزم را بدون او شروع کنم. شاید خیلی لوس به نظر بیاد ولی هرکسی لوسی های خاص خودش را دارد دیگر. آدمهای اینجا، منظورم خارجی های دور و برم است، اگر بدانند لابد شاخ درمی آورند. برایشان این چیزها معنی ندارد. انگار دوست داشتن مستقل از این چیزهاست برایشان. اینکه من یکی از بزرگترین لذتهای زندگیم این است که برای اچ غذا درست کنم و و بعد موقع خوردن نگاهش کنم لابد یک عمل جهان سومی خاکبرسرانه محسوب می شود. نمی دانم ولی واقعیت این است که غذا درست کردن هیچ کار شاقی نیست. من اگر دیگر این کار را نکنم اچ از گرسنگی نمی میرد.یا صد تا کار ریز و درشت که او برای من انجام می دهد در حالیکه خودم هم می توانم از پسشان بربیایم از باد کردن دوچرخه گرفته تا مرتب کردن کیفم یا پیدا کردن آدرس هرجایی که بخواهم بروم از توی گوگل مپ و پرینت گرفتنش اصلا یکجور شیرینی خاصی دارد وقتی کسی بخاطر دوست داشتن این کارها را میکند. اصلا به نظر من لذت زندگی مشترک در همین چیزهاست. در همین کارهای کوچکی که برای هم انجام میدهیم. یکی از همکاران سوئدی سر میز ناهار توی کافی روم دانشکده از من می پرسید توی برای اچ هم غذا درست می کنی؟ و من همانطور که به چشمان گشاد شده اش نگاه می کردم سرم را تکان دادم. میگفت من و پارتنرم جداگانه آشپزی می کنیم. هرکس برای خودش. و میگفت هرگز نمیتواند از دوست دخترش بخواهد که برای او هم آشپزی کند.همکار اچ هم چند روز پیش ازش پرسیده بود که چرا او مجبور است برای عوض کردن بلیط من یک روز مرخصی بگیرد. این سوالها از دید من جواب ندارند. نمی توانم آدمهایی که با ما متفاوت هستند را قضاوت کنم. نمی توانم بگویم آنها عشق را نمی فهمند. تنها چیزی که می دانم این است عشق و زندگی مشترک برای ما معنای متفاوتی دارد. هرچقدر هم که بخواهیم روشنفکر باشیم بازهم یکسری چیزها برایمان با عشق ارتباط مستقیم دارند. روشهای ابراز علاقه مان فرق می کند. ما در این مورد شاید بتوانیم فکرمان را عوض کنیم اما تغییر دادن حسمان باید خیلی به غیر ممکن نزدیک باشد. اصلا نمی توانم و نمی خواهم کتمان کنم که بارها و بارها از اینکه به عنوان یک زن در ایران بدنیا آمده ام غمگین شده ام. از اینکه در جایی زندگی می کنم که کس دیگری باید برای بدنم و لباسم و حتی رفتارم تصمیم بگیرد، کس دیگری که در بهترین حالت شریک زندگیم است. اما از وقتی که دیگر در ایران زندگی نمی کنم، از وقتی که زندگی آدمهای اینجا را از نزدیک می بینم فهمیده ام که یکسری چیزها جزئی از وجود آدم می شوند. تو هرکجا که بروی با خودت می بریشان. باهات می آیند. و احساس می کنی بدون آنها دیگر خودت نخواهی بود.

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
پگاه

حالا همشون هم اینطوزی نیستن من زنداییم آلمانیه ولی اون هم آشپزی این ها میکنه با اینکه دکتر هم هست. توی ایران هم یکی را میشناختم سر کار نمیرفت شوهرش هم از 7 صبح تا 7 شب سر کار بود مازه نا میومد خونه باید همه ی لباس هاش را خودش میشست و اتو میکرد ظرف هام با اون بود. خانمش میگفت مگه من اُشینم؟ کلفت که نگرفتی... فکر کنم غذا و کیک هم به این خاطر درست میکرد که علاقه داشت.... این ها را گفتم که بگم اگرچه فرهنگ و تاچیراتش هست و لی خود فرد هم مهمه... نمیدونم شاید زیاده زوی اون خانمه هم واسه این بود که میخواسته با این فرهنگ مبارزه کنه و دچار تضاد و افراط شده....

زهرا

"یک عمل جهان سومی خاکبرسرانه " خیلی چسبید [لبخند] منم مثل تو با این تفاوتها زیاد کلنجار رفتم و می رم همچنان، بدیش اینه که همین تفاوتهای کوچیک تو رو از دنیای اطرافت جدا می کنه نا خودآگاه. وقتی تو سن بالا_منظورم بعد از نوجوانیه_مهاجرت می کنی دیگه نمی تونی راحت بعضی چیزا رو بفهمی یا بپذیری، این می شه که هی پیش خودت می گی من چقدر با اینا فرق دارم! و بعضی وقتا هم هی تنها و تنهاتر می شی [ناراحت]

زندان آسمان

توی همین ایران هم مدل ابراز عشق ها متفاوته هرچند که تفاوتش به اندازه اونجا فاحش نیست. خیلی خنده داره که گفتی اچ اصلاًنمی تونم تصور کنم همسرت اچ باشه حسم می گه با ح زندگی می کنی جداً به ذهنت نرسید بنویسی ح؟خنده داره ولی انگار وقتی می نویسی اچ یه آدم دیگه ست[خنده]

مانلی

چقدر این جدا آشپری کردن همکارت و پارتنرش برایم عجیب بود!! من اگر پویا نباشد هرگز سفره ای پهن نمی کنم و اصلا آشپزی نمی کنم به نیمرو و نان و پنیر قناعت می کنم. مسلما تو که داری زندگی آنها را از نزدیک میبینی قضاوت نزدیکتری به واقعیت داری اما خیلی ساده و بی هیچ تحلیل فلسفی ای من این اخلاق و خوی خودمان را دوست دارم و فکر میکنم به تعریف من از عشق و خانواده نزدیکتر است.