بچه که بودم، منظورم دوره دبستان است، بدجور شیفته این بودم که بتوانم در رویا غرق

شوم، فکرم برود یک جای دیگر یک جایی غیر از آنجا که باید. مثل فیلمها که مثلا دخترک

هشت نه ساله سر کلاس دستش را می گذاشت زیر چانه اش و زل می زد به پنجره و

هیچ نمی شنید معلم آن پایین چه دارد می گوید. بعد مثلا با صدای زنگ بخودش می

آمد کیف و کتابش را جمع می کرد و راه می افتاد. از رازآلودگی نگاه دخترک خوشم می

آمد.غم پنهان صورتش مجذوبم می کرد. بعد یک وقتهایی تصمیم می گرفتم آنطور باشم

یعنی حواسم پرت چیز دیگری باشد. اما موفق نمی شدم. یعنی معلم و درس بد جوری

شیفته ام میکرد. اصلا مدرسه را دوست داشتم لابد وگرنه نه اینکه کودکی خیلی

سرراستی داشته باشم و آنجا بیرون مدرسه آرامش و روتین  یک زندگی معمولی

منتظرم باشد که اصلا نبود. اما من، دخترک هشت نه ساله همه را می گذاشتم

دم در بیرون مدرسه و می رفتم سر کلاس. اصلا ناخودآگاه این اتفاق می افتاد.

شاید بهمین خاطر هم هر اتفاقی که در خانه افتاده بود مثلا حواسم سر جایش بود.

نیاز به توجه ویژه ای نداشتم بخاطر شرایطی که تویش دست و پا می زدم و شاید

فراتر از توانم بنظر می آمد. خلاصه که انگار همه چیز را همانطور که بود می پذیرفتم.

بدون دست و پا زدن بیجا، بدون عکس العملهای شدید و غافلگیر کننده. من اسمش

را می گذارم توانایی survive بدون اثرات جانبی. اینها هیچکدام به این معنی نیست

که من آدم حساسی نبودم، که سطح تماسم با زندگی، با آدمها، با محیط اطرافم

کم بود. که نبود. برعکس همیشه آدم گیری بوده ام. بهمه چیز. از خودم گرفته تا

اشیا حتی. مثلا دلم برای یک کفشی که پاره شده بود می سوخت که دیگر  کسی

دوستش ندارد یا مثلا برای دست چپم که ناتوان تر از دست راست بود. آدمها که دیگر

جای خودشان را داشتند.

بعد اینها را گقتم چون این روزها خیلی بهش فکر می کنم، به دخترک هشت نه

ساله ای که من بودم. به توانایی اش غبطه می خورم. به اینکه اینقدر همه چیز را

خوب می فهمید. زشتی های زندگی، تکه های کج و معوج زندگی، تنهایی آدمها

همه اینها را  می فهمید ولی همه را بسادگی می پذیرفت. نمی دانم دقیقا چطور

این کار را می کرد.

این روزها که پر از وقفه های مکرر است بخاطر فکرهایی که نمی توانم ازشان اجتناب

کنم، پر از لحظه هایی است که زندگی با همه بزرگی اش محدود می شود به جریانی

که توی ذهن من میگذرد، این روزها که صدای آدمهای اطرافم را نمی شنوم، که

پله های دانشکده را تا پشت بام بالا می روم و بعد نمی دانم کجا هستم،

این روزها بدجور دخترک هشت نه ساله را کم می آورم.

 

/ 9 نظر / 5 بازدید
سمیرا

بچگی‌ ما خیلی‌ بهم شبیه . ولی‌ من هنوز هم خیلی‌ موقع‌ها همون دختر کوچیک میشم . فکر کنم کودک درونم یه کم زیادی هوشیاره [چشمک]

عطیه

چه رویای شیرینی...دخترک 8-9 ساله که در رویایش غرق شود... راستش منم الان که خیلی خیلی بزرگتر از اون دختر بچه شدم تو این رویا غرق میشم!

نازنین

منم تا چند سال پیش نسبت به اشیا (به خصوص) مثل تو بودم برای همین نمی تونستم هیچ وسیله ای رو دور بندازم اما الان خیلی بی تفاوت شدم اصلا احساسات اون موقعم رو درک نمی کنم!عجیبه[متفکر][لبخند]

هری

آخ گفتی بچه گی.....دبستان......آن جایی که پسرک سر کلاس به فکر فرو می رفت....به قصه های جزیره....به اندیشه ی سریالی که شب پیش دیده بود.....به فیلیسیتی...برادر فیلیکس....که مثلا واقعا چند سال از او بزرگ تر است!.... که ناگهان معلم گوشش را می پیچاند.[نیشخند]

ماهی

چه جالب. من هیچوقت اما حواسم جمع نبود. همیشه رویا پردازی می کردم سر کلاس . چند باری هم سرکلاس خوابم برد که به خاطرش معلممون مجبور کرد مامانم رو که منو ببره دکتر ببینه چمه که موقع دیکته خوابم میبره. اما نمیدونم چرا هیچوقت سرخورده نمیشدم از اینکه رویاهام واقعی نمی شد. اما الان می ترسم از رویا پردازی به خاطر سرخوردگی بعدش. انگار بچه گی واقعا پذیرش واقعیتهای زندگی خیلی ساده تر و طبیعی تر بود.

میو

من هیچی از بچگیم یادم نمیاد :( جز یه چیزای محو که نمیشه ازش نوشت. من خیلی خنگم... ولی فکر نمیکنم هیچوقت مثل دخترک هشت نه ساله تو بودم. نه قبلا نه الان. خیلی ضعیفترم...راستی من هیچوقت دلم واسه دست راستم نسوخته که از دست چپم ضعیفتره. اتفاقا خیلیم باهاش لجم. چون احساس میکنم دستای راست کلاحق دستای چپ رو خوردن...

پگاه

ومن... من هم گاهی دلم واسش تنگ میشه. بچگی خوبی داشتم. سرکلاس امکان نداشت حواسم پرت بشه ولی ازرویا پردازی لذت میبردم . همیشه هم وقتی توی ماشین بودم میتونستم برم به رویا. ولی کوتاه بود واسه همین عاشق این بودم که سفر با ماشین داشته باشیم. وهمبشه اعضای ماشین میگفتن چقدر این بچه ساکته انگار نیست حوصله ات سر نمیره؟ نمیدونستن داره بهم خوش میگذره. [[چشمک] بادمه یه بار عیداز ساعت 4 عصر 4 تا 10 شب داشتم خبالاتم را میاوردم روی یک دختر و داستان زندگیش را میکشیدم.... ولی هیچ وقت کسی نمیتونست حدس بزنه این دختر بچه حواس جمع چه درونی داره[خنده]

یلدا

چه همه غصه ام گرفت....[ناراحت]

میو

چرا نمینویسی دخترک 8-9 ساله؟