یک هفته ای هست کارم توی دانشگاه روال بهتری پیدا کرده. یکی از تکنیکهایی که باید ازش استفاده کنم را دارم یاد می گیریم. ساعتهای زیادی از روز را با استادم توی آزمایشگاه به دیتا گیری میگذرانم. و غروبها که دستگاه لیرز را خاموش می کنم و شیر مخزنهای سوخت را می بندم احساس می کنم روزم مفید بوده. حسی که مدتها نداشتم. سعی می کنم دوباره آشپزی کنم و از احساس مطمئن خوب بودن در کاری لذت ببرم. پروژه خطیر سریال دیدن را فعلا متوقف کرده ام. در عوض مشغول خواندن اولین رمان جدی به زبان انگلیسی هستم. گرگ بیابان هرمان هسه. و بزودی هم می خواهم بساط پازل را راه بیندازم.

در پس زمینه همه این آرامشی که دارم سعی می کنم داشته باشم کند و کاو عمیقی را شروع کرده ام در ذهن دختر کوچک شش ساله ای که بار یک دنیا را روی دوشش می کشید و من همیشه بهش افتخار می کردم و همزمان بار بیشتری بردوشش می گذاشتم به جرم آنکه می توانست از پسش بربیاید. باری که گذشته بر دوش دخترک گذاشته را نمی توانم تغییر بدهم اما شاید راهی باشد که بار بیشتری روی دوشش نگذارم. می خواهم دستش را بگیرم توی چشمهاش نگاه کنم و بهش بگویم که دیگر از نبرد باهاش دست کشیده ام. اینبار می خواهم برای دخترک بجنگم. 

/ 3 نظر / 9 بازدید
الهام

سلام خوبي ؟ وبلاگ زيبايي داري اتفاقا من يه سايت دارم که خوشحال ميشم باهات تبادل لينک بکنم . اگر تو هم مايل بودي منو به اسم بهترين هاي ايران لينک کن و بهم بگو تا منم با افتخار لينکت کنم www.bestiran.ir

ابزار رايگان

سلام با قرار دادن ابزار مناسب و کاربردي در سايت يا وبلاگ خود بازديدتان را چند برابر کنيد براي مشاهده ابزار به لينک زير برويد : http://www.parmisfun.com/abzar.php با تشکر

زندان آسمان

دخترک شش ساله کوچولو و لاغر با چشمای مشکی معصوم[ماچ]