دیشب خوابش را می دیدم. مادرم.یک وقتهایی آدم خواب کسی را که دوست دارد و ازش دورست را میبیند. بعد توی خواب کنارش می نشیند. باهاش حرف میزند. خیلی عادی. انگار که اصلا دور نبوده. بعد حالش بهتر می شود. یعنی اثر شیرین خوابش ساعتها بعد از بیداری زیرپوست آدم می ماند. اینبار ولی من توی خواب هم می دیدم که  دلم برایش تنگ شده بود. یکجور خاصی که انگار از تنگی گذشته. مچاله شده باشد. توی خواب هم دلتنگی ام واقعی بود. توی خواب هم دور بودم ازش و دلم می خواست بغلش کنم. محکم و طولانی. توی خواب هم نمی شد.

وقتی آمدم سوئد، یک ماه نگذشته بود که برای خانه ای دی اس ال گرفتند. مادرم تا فهمید همچین امکانی وجود دارد خودش زنگ زد و همه کارها را تلفنی انجام داد. باورم نمی شد. اما نجاتم داد. من نمی دانم بقیه آدمها چجور با دوری کنار می آیند اما من بدون اسکایپ دوام نمی آوردم. روزهای تاریک زمستانی اینجا را که داشتم برای امتحان آیلتس می خواندم و هیچ چیز روشنی در دنیا برایم وجود نداشت.احساس می کردم کنارم دارمشان. خانه ام بهشان نشان می دادم. تک تک چیزهایی که می خریدم. لباسهای نوام را می پوشیدم جلوی وبکم. دوچرخه ام را حتی آوردم توی خانه بهشان نشان دادم. بعضی روزها دوبار حرف می زدیم.  این روزها ولی وقت نمی شود برای هر روز با اسکایپ حرف زدن. هفته ای یکبار. اما بجاش هر روز بهم تلفن می زند. ساعتش را باهام هماهنگ کرده. کارت تلفن می خرد و زنگ می زند. روزهایی که مهمان دارند و نمی تواند زنگ بزند عصبی و کلافه می شود. تحمل هیچ چیزی که از حرف زدن با من بازش دارد را ندارد. بعضی روزها که سر ساعت توی اتاقم نیستم میبینم مثلا شش هفت تا میسکال دارم به فاصله ده دقیقه.جوانتر اگر بودم شاید کلافه میشدم از اینکه اینقدر بهم زنگ زده.الان ولی دلم مچاله می شود از حس انتظاری که تحمل کرده از صدای بوقی که به امید برداشتن گوشی شنیده. زنگ می زند و برایم تعریف می کند که مثلا امروز پایش ورم کرده یا مثلا سرما خوردمه. من گوش می کنم. خیلی وقتها ساکتم. چیزی ندارم تعریف کنم. یا حوصله ندارم. بعد فردا یادم می رود حال ورم پایش را بپرسم. نمی رنجد. خودش برایم گزارش می دهد. و باز دلم مچاله می شود.تمام چیزهایی که من برایش می گویم به یادش می ماند. حتی بیشتر از به یاد ماندن. مثلا برایش می گویم می خواهم چکمه بخرم. جوری یادش می ماند که انگار چیزی مهمتر از چکمه خریدن من نیست. 

آخ نمیدانم چرا دارم اینها را می نویسم.خودم را عذاب می دهم فقط.  غیر ممکن است بتوانم توصیف کنم چقدر دلم برایش تنگ شده. چه جور دلم برایش تنگ شده. و چه اندازه احساس غم می کنم از اینکه نیستم، از اینکه دورم و از اینکه می دانم چه اندازه دوری ام برایش سخت می گذرد .

 

/ 10 نظر / 3 بازدید
آ س م و ن ی

چقدر قشنگ تعریف کردید حسی رو که من بارها با تموم وجود درک کردم... گرچه من هنوز ایرانم، ولی دورم ازشون... راستی! سلام! آسمونی ام.

زهرا

یاد همه دلتنگیهای خودم افتادم. راستی ما چرا اینهمه خودمونو عذاب میدیم، مگه چند سال زنده ایم؟ کاش می تونستم برگردم، کاش.

پگاه

همه مادر ها مث همن انگار و ظا هرا همه ی دختر ها. مادر من هم نا من اومدم ای دی اس ال گرفت شنبه یکشنبه ها و گاهی پنجشنبه ها تازه روزهایی که من وفت ندارم آن بشم حداقلش ایمیل یا زنگه. من هم مثل تو همه چیز را بهش نشون میدم . خونم را که عوض کردم لپ تاپ را همه جای خونه بردم و نشونش دادم. از اتاق خواب و سالن گرفته تا حتا توی کابینت آشپزخونه و بالکن.... راستی من از ooVoo دیگه استفاده میکنم خیلی از اسکایپ بهتره هم آینه تره هم صدا بهتره میخوای واست بفرستم؟

زندان آسمان

دلم گرفت[ناراحت]آره به نظرم رابطه تو ومامانت مخصوصاً از سمت مامانت مثل دوتا دوست هست فکر کنم تو مهمترین فرد و نزدیکترین دوست مامانت هستی[گل]

ریحانه

خیلی خوب منظورتو رسوندی. خیلی جالبه وقتی من سنم کمتر بود –همون دور و بر 18 سال که تازه رفته بودم دانشگاه_ من دلم خیلی واسه همه چیزو همه کس تنگ می شد ولی هرچی بزرگتر شدم بیشتر از این ناراحتم که اونها دلشون نکنه واسه من تنگ بشه، نکنه اونها ناراحت باشن، غصه بخورن، بدیش این که هیچ کاریم نمی تونی بکنی بجز این که بیشتر صحبت کنی باهاشون یه جوری که انگار همش با تو ان

مانلی

خیلی دلم برات تنگ شده...دلم برای دیدن و حرف زدن باهات تنگ شده دختر... نمی تونم بگم میفهممت اما حسش می کنم چی میگی... [قلب][ماچ]

سرو

حالت بهتر شد عزیزم؟

ریحانه

نه ری را جان نامه ام باید کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آینه، از نو برای ات می نویسم حال همه ی ما خوب است اما تو باور مکن!

نازنين

چیزی نمی تونم بگم که دلتنگیت کم بشه. می دونم چجوریه اما تا حالا به این شدت نداشته بودمش. بعد از 11 ماه آپ کردم!