1- دوست کانادا نشینم بهم پیشنهاد داده بود اسم وبلاگم را تغییر بدهم به چیزی

در مایه های سرما یا یخ یا... خب مسئله اینجاست که من هنوز سرمای اینجا را تجربه

نکرده ام. با این وجود فکر می کنم سرما باید از تاریکی قابل تحمل تر باشد. من جدا از

روزهای تاریکی که پیش رو دارم می ترسم.

2- نمی دانم چرا هر وقت می خواهم اینجا چیزی بنویسم یاد دلتنگی هایم می افتم.

احساس می کنم اینجا بیشتر جایی شده برای درددلهای دل تنگانه من. گیریم سعی

کنم بین خطوط روزمرگی پنهانش کنم. بهرحال اینجا دلم برای چیزهایی تنگ می شود

که در ایران هم مدتها بود ازشان دور بودم. شاید خاصیت غربت همین است. دلتنگی

مدام.

/ 5 نظر / 4 بازدید
سعید

به من سر بزن از تنهایی در می آیی

پگاه

باران جان البته نظر دوستت ارجحه ولی من چون تقریبا همزمان با خودت جابه جا شدم میگم این وبلاگ ها اسمش هم کلی خاطره است و تو این تنهایی غربت نقطه ی عطفی است که بی اختیار کمتر حس میشه دوری... راستی این شهری که من هستم امروز تا اینجاش آفتاب 8 درجه است ولی ظاهرا شهر دوستت خیلی سردتره

ماهی

مرسی که نظر من رو اهمیت دار کردی:)) غربت تا وقتی که با این اسم توی ذهنت باشه دلتنگی داره. اما برای من کم کم این وینیپگ یخ زده شده خونه . هرجا میرم دلم تنگ میشه. یاد یک پست وبلاگم افتادم که نوشته بودم دارم کلاف خاطره هام رو می بافم. پگاه کجایی تو؟ اسم نداره شهرت:)) وینیپگ هنوز هواش دو رقمیه باباف 16-14 درجه است.

میو

کاش اینجا بودی. دلم خیلی واسه یه دوست خوب تنگه. احساس میکنم از تنهایی دارم می ترکم. فک کنم من بیشتر از تو توی غربتم. تو هر جا باشی دور خودتو شلوغ میکنی ولی من توی شلوغی هم تنهام. همیشه تنهام...اسمش میشه سرنوشت؟؟؟

مارکو

حست دقیقا قابل درکه.احتمالا دلت لک زده واسه سوار شدن تاکسی پیکان نارنجی درب و داغون که درشو 4 بار باید بزنی تا بسته شه...می فهممت