The fucking processor

غمگینم. دنیای لعنتی ام خلاصه شده تو پروسسوری که باید بوسیله کامپیوتر شناخته شود تا بتواند برای من دیتا پروسس کند و شناخته نمی شود. غمگینم که همه یک هفته ای که وقت گذاشته ام دقیقا هیچچچچ نتیجه ای نگرفته ام. احساس می کنم که مدتهاست هیچ کاری نکرده ام که از خودم راضی باشم که از آن شادی های در دلم بجوشد که از خوب انجام دادن یک کاری فقط ایجاد می شود. دلم برای خودم با آن همه اعتماد بنفس و توانایی تنگ شده. برای احساس خوب بودن. باهوش بودن. از عهده کارهای سخت برآمدن. دلم برای مسئله هایی که می توانستم حلشان کنم تنگ شده.خودم را دوست ندارم اینطور ضعیف و بی انگیزه و غمگین.

/ 0 نظر / 10 بازدید