آنقدر در خودم گره خورده ام که حتی اگر نگاهت تسکينم بدهد در اندوه خود خواهم غلتيد

اين همه آدم که می پندارم همه آزادند و من بر خوشبختی شان؛ بر سادگی شان و بر حماقتشان رشک می برم.

انگار که سالهاست بدبختی را در درونم پنهان کرده ام ؛ بدوش کشيده ام؛ بلعيده ام

تا به اينجا برسم : مچاله ای از گره های نامتناهی...

دلم می خواست بنشينم؛ داد بزنم؛ داد بزنم ؛ آنقدر داد بزنم که تمام تار و پودهايم از هم بگسلد و گره هايم...

کسی چه می داند

شايد آن روز حسرت گره های خودم را نيز تجربه کنم....   

/ 2 نظر / 3 بازدید
خودش

بقيه راهو من برات می کشم

میو

تو که خيلی وقته شروع کردی چرا اينقد دير خبر دادی؟ مبارکه بهرحال. حسرت رو درک نميکنم. آدم نميتونه به حماقت رشک ببره. خود اين قضيه يه جورايی احمقانه ست!!