دوتا موضوع توی ذهنم معلق بودند که می خواستم در موردشان بنویسم. یکیشان را کامل یادم رفته و آن یکی هم که نصفه نیمه یادم می آید که سعی می کنم بازمانده اش را بنویسم.

مدتی است به این نتیجه رسیده ام که  یکی از ملزومات زندگی یا بهتر است بگویم زنده بودن  ممکن است به قدر کافی به آدم های تازه مهاجر نرسد نیاز کمک به آدمهاست. نیاز به اینکه برای آدمها مفید باشی بهشان مهربانی کنی بگذاری گاهی بهت تکیه کنند، خوشحالشان کنی به دریغ بی توقع. البته که آدم به خاطر مهاجر بودنش به میزان حتی بیش از کافی در معرض رابطه با آدمهای تازه مهاجر تر از خودش قرار می گیرد . که معمولا معدن غنی نیاز به راهنمایی و کمک محسوب می شوند.  مشکل پیدا کردن آدمهایی که کمک تو را لازم دارند نیست. مشکل اینجاست که آدم گاهی دلش می خواهد برای آدمهایی مفید باشد که دوستشان دارد. که برایش مهمند. دلش می خواهد دوستی داشته باشد که از آدم کمک بخواهد. بله بله شاید اینکه آدم کسی را داشته باشد که به آدم کمک کند هزار مرتبه مهم تر است و الان من با این نوشته انگار خوشحالی زیر  دلم زده ولی قبول کنید این هم بخشی از احساس زنده بودن است. حس شادی از شاد کردن یک آدم دیگر که برایت مهم است. حس وظیفه داشتن در قبال دوست. بله من فکر می کنم آدم به دشواری وظیفه * هم نیاز دارد.

*بامداد شاعر

/ 2 نظر / 42 بازدید